روح خسته

آه که چه دل مرده گشته ام.با این که بر این باورم شادی رو باید در سخت ترین لحظه های زندگی  جست اما تنها سختیش نصیبم می شود .همیشه به دنبال یه روح عاشق بودم تا تسکینم دهد اما گویا باید این عشق را در تن یه عاشق بجویم. عشقی که هرگز بدین صورت آن را قبول نداشته ام.روح خسته ام یک تن خاکی میخواهد. از جنس افتاب که گرم نماید این تن سردم را.زلفی افشان که پنهان نماید صورتم را در تارهایش .بوسه ای از جنس مهتاب می خواهم تا دگر بار طعم عناب را حس نمایم  و همه اینها فریبی بیش نیست تا کم آرام گیرم

/ 0 نظر / 16 بازدید