رسوا

باز امشب بی تاب بی تابم.باز دلم هوای پرواز کرده،بازخودرا دربرزخ بودن و نبودن می بینم .میخوام که پرواز کنم ولی بالی واسه پرواز ندارم.میخوام که عشق رو حس کنم،ولی قلبم شکسته تر از اونی هست که نای عاشق شدن رو داشته باشه.دلم طنین خوش آهنگ صدای بارون رو میخواد.بارون رو میخوام تا گونه هامو خیس کنه تا کسی جاری شدن اشکامو نبینه.خدایا تو بگو چرا؟ چرا باید حالاشیدا بشم که اینجوری در بین اغیاررسوا بشم؟حال که یه سه تار شکسته هستم چرا؟ خدایا خودت میدونی که این ساز جز نوای حزن انگیز، آوایی دیگه نداره،پس چرا تارهاشو.....

/ 2 نظر / 15 بازدید
زینب سادات

سلام وشب بخیر استاد..باید بگم واقعا حرفهای شما همیشه از اعماق قلبتونه..و هر حرفی که از دل بر اید بر دل نشیند.[گل]

حمیرا

سلام ...شبتون بخیر..استادگرامی سوالی داشتم از خدمتتون ..میخواستم بپرسم نوشته مال خودتون هست یا نه ؟ ایرادی نداره گاهی از مطالبتون رو کپی برداریم ...باور کنید بارها و بارها با نوشته های شما من اشک ریختم ...هر وقت دلم میگیره حتما باید سری به وب شما بزنم تا قدری سبک بشم ...خسته نباشید