راز چشمان تو

نمیدانم چه رازی در چشمانت نهفته است که هر بار به تصویرت می نگرم سخنی تازه برایم دارد.تو گویی این غم پنهان در نگاهت برایم سالهاست که آشناست و من همچنان در انتظار دعوت به ضیافت شبنم این نگاه ،لحظه ها را سپری می نمایم.سخن از تو گفتن برایم آسان نیست چرا که در هزار توی پیچ و خم هر نگاهت افسانه ای نو از مهر و هستی را می یابم که مرا سر گشته و شیداتر می نماید.راز چشمان تو راز تمام جنگلهای سبزیست که من در کویر برهوت تنهائیم، تنها به رویای باتو بودن می توانم دلخوش باشم چرا که خوب می دانم در خلوت مه آلود آن اغیار را  راهی نیست.بی پرده بگویم....نه همان بهتر که سخن کوتاه کنم و حرف دل را دل جای بگذارم تا این رویای شیرین باقی بماند....

/ 0 نظر / 7 بازدید