مسافران زمان

من و تو هر دو مسافر «زمانیم». زمانهایی که « اشک »بوده است و گاه هم خنده. اسیر «بودن ها» و دور از «خواستن ها».نه شوری , نه شوقی و نه عشقی. اگر« شوری» بود برای خوشنود ساختن آنان , اگر «شوقی »بود برای تماشای پروزازشان.ولی هرگز فرصتی برای «عشق» باقی نمانده بود.چرا که در دیار عاشقان کاملا غریبه بودیم. من بودم , تو هم بودی با رنجهای مشترک با دردهایی گره خورده هم ولی هرگز فرصت نکردیم که یکدیگر را ببینیم و اکنون چه دیر یکدیگر را یافتیم!نمیدانم ,با خود می گویم, شاید« هرگز برای عاشقی دیر نباشد».بگو که دیر نیست. (اشک بی جواب)

/ 2 نظر / 3 بازدید
نوید

سلام . وقتتون بخیر. اون قالب قبلی خیلی قشنگ بود البته این هم خیلی زیباست ولی اون به محتوای بلاگتون بیشتر میومد. موفق باشید. از نوشته های جالبتون هم متشکرم[لبخند]

فرح

برای دوست داشتن هیچوقت دیر نیست .