باز حضرت عشق

باز دوباره حضرت عشق آمده است و پشت شیشه دل شکسته ام را می زند.گویا موی سپیدم را نمی بیند و شاید هم  میخواهد رسوای عام و خاصم نماید.حضرت عشق نفسی دیگر برایم باقی نمانده است تا تعارفت کنم داخل این کلبه غم گرفته ام  شوی. دیگر طاقتی برایم نمانده است تا دگر بار شکست را در دل رمیده ام تحمل نمایم. حضرت عشق از من بگذر که با همه باورهایم در باره تو هیچکس باورم نکرد ، هیچکس...

/ 3 نظر / 14 بازدید
حمیرا

سلام خیلی زیبا عارفانه و شاعرانه و عاشقانه مینویسید مرتب نوشته های شما رو دنبال میکنم از نوع نوشته هاتون خوشم میاد بارها با نوشته های شما من اشک میریزم خیلی غمگین می نویسید وشکست یک عشق بزرگ رو تجربه کردید البته هرکسی به نوعی با این مسئله دست و پنجه نرم کرده از خدا آرزوی صبوری و آرامش برایتان خواهانم

وفا

خیلی زیبا بود استاد. عشق از دست رفته باز نخواهد گشت...

زینب سادات

با سلام-واقعا متن تون قشنگ بود مثل اینکه حضرت عشق بدجور داغ به دل تون گذاشته@@راستشو بگین مارو رنگ نکنین ما خودمون نقاشیم$$$$$$