گذشته (9)

نمیتونستم درست صحبت کنم ولی لرزش صدایم همراه با بغضی که در حال شکفتن بود کافی بود تا تمام احساسمو بخونه. گفتم که نمیتونم این کارو بکنم آن چه رو که اون واسه خوشبختیش میخواد فقط در دست دوستم هست نه من  و کلی حرفای دیگه صدای گریه اش رو شنیدم و از من قول گرفت که زودتر برم تهران و ببینمش . بعد از چند روز رفتم تهران وقتی شنید اومدم همراه با دوستم اومد ، نمیتونستم به دوستم نگاه کنم ولی اون جلو اومد و گفت خاطره همه ماجرا رو واسش تعریف کرده و شرط ازدواجش هم با اون اینه که منم باهاشون زندگی کنم گفتم که من نمیتونم و باید راه خودم رو برم . اون روز رو تا شب هر سه نفر با هم بودیم و من به مشهد برگشنم. خونواده که با رفتن خاطره به اونجا از ماجرا بو برده بودند بلافاصله به من پیشنهاد ازدواج کردن رو دادند و انتخابشون رو هم کرده بودند.گفتند بیا بریم ببینش تا بقیه کارهارو انجام بدیم من که شکست دوم رو تجربه کرده بودم و دنبال گریز گاهی بودم گفتم نیازی به دیدن من نیست، هر چی باشه قبوله ولی گفتند پس بیا تا اونها تورو ببینندمن همانطور با سر از ته زده شده و معمولی رفتم و قبل از این که خدمتم تموم بشه، کار رو تموم کردندولی این آغازی شد بر یک سکوت 25 سال از ادامه زندگیم تا این که...

/ 1 نظر / 15 بازدید
زینت سادات

آدمها می آیند ...زندگی می کنند...می میرند و میروند...اما فاجعه ی زندگی تو ..آنهنگام اغاز می شود که ...آدمی میرود اما نمی میرد..می ماند...و بودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود که تو می میری در حالی که زنده ای .........