ریزش برگها

من ،خسته  و رمیده از این هستی،

می ترکد بغض در سینه ام اینک

ندیدم من عبور فصلها را

آنچه من دیدم،ریزش برگ بود، فرو افتادن گلبرگها

علفهای هرز در آغوش مردابها

و اینک من،بسان نخلی خشک

که ایستاده می میرد

در انتظاری بی حاصل...

/ 3 نظر / 7 بازدید
فرح

شاید نخلی به ظاهر خشک بشه ولی نمی میره تو هم لوس نشو نمی خواد هوس مردن کنی تا زنده ایم باید که زندگی کرد

فرح

تو نو اموز نهضتی دیگه آره؟ ای ای ایییییییییییییییی