گفتم و گفتی

می خواهم باورت کنم،صریح تر بگویم ، میخواهم باورهایم را باور کنم.هر چند که تو به آنها می خندی و آنها را به سخره می گیری.گفتی چگونه باورت کنم؟ گفتم : چه کار کنم تا باورم کنی؟ گفتی: باورهایت را بشکن. گفتم:پس باید تو را انکار کنم.گفتی : انکارم کن! گفتم :انکار تو خلاف عهدیست که با تو یک سویه بسته ام.گفتی : کدام عهد؟ گفتم این که جز واقعیت چیزی به تو نگویم ،هرچند به ضررم باشد.گفتی : اگر رهایت کنم جه می کنی؟گفتم باز هم دوستت خواهم داشت.گفته بودم برای دوست داشتن اجازه لازم نیست.گفتی: دوست داشتن یک طرفه فنا شدن است و فنا می شوی! گفتم : بهتراست بگویی فدا می شوم و این یعنی ادامه زندگی .گفتی اگر فداشوی دیگر ادامه ای وجود نخواهد داشت و به پایان رسیده ای.گفتم : نه، به باور باورهایم رسیده ام

/ 3 نظر / 8 بازدید
باران

فدا شدن و فنا شدن یکیه؟ باورمندی خیلی سخته

زینب سادات

خیلی قشنگ و جالب بود راستش این مطالب تون ادمو به تامل وا می داره..وشاید حکایت بسیاری از عشق ها بوده وهست[قلب]