وداع جانان

شعله از خرمن دل بر می خیزد.یک دیده اشک شوق دارد و یک دیده اشک غم.آن یکی می گوید مهربانم می رود تا کلبه ای دیگر را گلستان نماید وان دگر در ماتم وداعش آرام ندارد. به دیدگانم بگویید مژه بر هم نزنند تا در واپسین وداع , به اندازه یک مژه بر هم زدن هم از دیدن باز نمانند. گل همیشه بهارم واژه ها را توان توصیف این حال شوریده ام نیست.زمان خواهد گذشت، نمیدانم زنده خواهم بود یا نه ؟ و اگر باشم آیا باز هم این سپید موی ژولیده را خواهی شناخت یا نه؟ دلم می خواهد خاکم هم بستری باشد برای رویش گل رز صورتی قشنگم.بگذار دگر سکوت اختیار نمایم که دیگر مرا یارای سخن گفتن نیست.

/ 1 نظر / 14 بازدید
فرح

به کجا چنین شتابان؟