چرا؟

به من بگو ای دوست مرا چه شده است که چنین پریشانم؟چرا دیگر عطر گلهای یاس را در هیچ کوی و برزنی استمشام نمی کنم؟چرا مهربانیها اینقدر رنگ پریده شده اند؟چرا فریادها در گلو ها خفته اندو هیچ صدایی نمی آید جز همهمه ای نا مفهموم از در هم تنیدن های نا مربوط؟چرا آسمان دیگر آبی نیست؟چرا دیگر صدای ترنم باران را بر روی سقف شیروانیها نمی شنوم؟چرا چشم بر واقعیتهای تلخ روزگار می بندیم تا آنها را نبینیم ؟چرا با این که بار سنگینی را که بر روی دوشمان گذاشته اند را تحمل می کنیم و دم بر نمی آوریم؟چرا هیچ جوابی برای چراهایم نمی یابم؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
فرح

این چرا ها اگر جوابی داشت که حال و روزمون این نبود ؟ [افسوس]

وفا

چون زندگی نه ان است که من فکر میکنم و نه ان است که شما تصور میکنید. این همه ابهام عادلانه است؟؟