نگویم بهتر است

می نویسم از بغضهایی که در گلو دارم . می نویسم از دردهایی که دیگر نمی توانم پنهانشان دارم.«عشق» چیست؟ «عاشق» کیست؟ «عدالت » چیست؟ و دیگر حتی نمیدانم «درد » چیست و درمان کدام است؟

عشق ناملموس ترین واژه است که هرکس با توجه به اهدافش آن را تبیین یا بهتر بگویم توجیه می کند. عاشق  فقط  نقشی است که برای فریفتن به کار می رود تا به امیال جامه عمل بپوشاند.

مفهوم عدالت آنقدروارونه  شده است که گویا تنها برای مرفهین معنا دارد که مبادا کمی از خوشها و لذتها و ثروتهایشان کاسته گردد و اکثریت تنها محکوم به پذیرفتن سرنوشت دردناکشان هستند و «عدالت گستر »تنها نامیست که به آن امید بسته ایم بی آن که بشناسیم یا حتی بخواهیم بشناسیم . اما «درد »، زندگی برای اکثریت «درد» است و دیگر هیچ و آن چنان با آن خوگرفته ایم که به عنوان قسمتی یا شاید همه زندگی خود آن را پذیرفته ایم پس دیگر چرا دنبال درمان باشیم ؟‍امروز نامه 21 نهج البلاغه را از سیما تماشا می کردم ,تفاوت از زمین تا آسمان است .باز هم بگویم ... نه  گویا این بغض همچنان باید در گلویم بماند تا نفسم را بند آورد.

/ 2 نظر / 7 بازدید
شعله

صدای خستگی و بغض و آه می آید صدای ناله ی یوسف زچاه می آید وباز .. چکه ی باران صدای گریه وغم صدای گریه ی ابر سیاه می آید دلی که رفت به بیراهه های این دنیا قیامت است که قلب شکسته ام دارد برا گفتن جرمم گواه می آید تمام جرم من ایت است ..عاشقت هستم مگر ز عشق تو بوی گناه می آید ؟ نگاه کردم و قلبم اسیر عشقت شد علاقه اولش از یک نگاه می آید

شعله

دل خون شد از امید و نشد یار یار من ای وای بر من و دل امید وار من از جور روز گار چه گویم؟ که در فراق هم روز من سیه شد و هم روزگار من