منتظر آمدنش

گاه که می خواهم بنویسم و قلم در دستم نمی چرخد یاد لحظاتی می افتم که پای تخته سیاه گچ در دستانم تنها نقطه ای برروی آن می گذارد و ذهنم خاموش می شود.سالهاست که منتظر آمدنش هستم و هر بار که فکر می کنم او را یافته ام ،دیری نمی پاید که به شبح بودن آن پی می برم.رویایی که کابوس می شود و کابوسی که تمام نمی شود.سرگردان رویاهایی شده ام که دیگر حباب شده اند و چه زود می شکنند قبل از آن که لذت غرق شدن در آنها را درک نمایم.شاید هرگز او را نیابم ولی هرگز هم امیدم را از دست نمی دهم. و اگر نباشم تنها می خواهم بداند که جقدر منتظرش بوده ام و چقدر دوستش داشتم بی آن که او خود بداند

/ 4 نظر / 13 بازدید
یخی

دل قشنگت رابا"آه"درگیرنکن؛ بگذار"آه" سهم کسانی باشدکه دلتنگت میشوند!

یخی

هـــر گــــاه بـه تــو فـــکـر مـــیــکـنم .. حـــواســم از هــمه چــیز پــرت مــیشود .. و مـــن چـه روز هـای بــیهوده ای را ســپری مــیـکنم .. بـا بــیسـت و چـهار سـاعـت حـواس پـرتی

باران

این یعنی یک خلسه ناب بمان که گاهی انتظار با همه یتلخی اش شیرین است

بغض شیشه ای

سلام. وب زیبایی داری تبریک. خوشحال میشم نظرت رو در مورد وبم بدونم.اگر با تبادل لینک موافق بودی خبرم کن..[گل]