گإشته (8)

اون شب تموم شد و من به همراه 9 نفر دیگه فردا عازم بندر عباس شدیم. توی راه ضبط یکی از بچه هارو گرفتم و کاستی رو که خاطره بهم داده بود گوش می کردم. کاست ستار بود و مخصوصا بوی بارون ، بوی خیس تن تو...خوب حال خوشی نداشتم خیلی با خودم کلنجار رفتم .ولی فکرش راحتم نمی ذاشت .بعد از چندروز رفتم بازار بندر و یه شال یه دامن خریدم واسش پست کردم و گفتم اینارو دوستم گفته واست بگیرم و بفرستم. البته فهمیده بود که دروغ میگم.یه هفته بعد من و یکی از دوستای دیگمو به بندر لنگه و از اونجا به بندر کنگ و ... تبعید کردند به دوستام گفتم اگه کسی سراغی از من گرفت نگید من کجا هستیم. ولی اون بیکار ننشست و وقتی دید خبری از من از دوستام به دست نمیاره اومد مشهد و در خونه مون و از مادرم سراغمو گرفت .( البته با یه پلی تیک خاص). خلاصه بهم زنگ زد. البته اونجایی که من بودم تلفن نبود بی سیم بود و گرفتن اونجا هم کاری دشوارکه اون از عهده اش بر اومده بود.وقتی صداشو شنیدم تمام تنم می لرزید یه حس خیلی قشنگ و تو ام با احساس گناه و ترس از خیانت ....

/ 1 نظر / 13 بازدید
وفا

چه قدرتی داشتید که سعی میکردید تو اوجه احساس به محدودیت ها هم فکر کنید. چشم استاد حتما در اولین فرصت براتون مینویسم. مشتاق دونستن ادامه ی داستانتون هستم[گل][گل]. راستی استاد تبریک خیلی زیاد. امیدوارم که روزهای خوبی در پیش باشه.