انسان نما

نه حسی واسه نوشتن، نه طاقتی واسه ننوشتن.نگفته هایم آنقدر زیاد در کنج دل خستم به انتظار بازگوشدن نشسته اند که دیگه نمی تونم جلویشان را بگیرم.و پرده بردارم و عیانشان کنم که چی بشه؟مگه گوشی واسه شنیدنشون هست؟ مگه احساسی واسه همدردی پیدا میشه که بگم؟ اگه بگم هم که خودم بیشتر از همه رنج می کشم.اصلا باید باورکنم که دیگه تموم شدم. تموم شدم چون هیچکس رو دیگه نمیتونم همدل ، همزبون و همکلام پیدا کنم. انگار من اصلا متعلق به این زمونه نیستم.همه آرزوها و رویاهام خاکستری شدن.همه نگاهها واسم بیگانه شدن و هیچ نشونی از محبت و مهر نمی بینم.گله ای نیست چون من دیگه نیست شدم.کاش منم احساسی نداشتم تا اینقدر بی رحمانه مورد هجوم نامحرمان خود شیفته انسان نما قرار نمی گرفتم. کاش نداشتم کاش نداشتم

/ 0 نظر / 16 بازدید