باورها

خسته از این بازی روزگازم. خسته از این باور نکردنهای تو هستم. آنقدر باورم نکردی که کم کم خودم هم باورم را از دست داده ام اما نه ، من با همین باورها زنده ام و در انتظار روزی هستم که باور کنی عشق را ، محبت را و اینکه زندگی احساس هست و شور، احساس هست و عم ، اری منتظر هستم باور کنی، هر چند میدانم زمانی به این باور خواهی رسید که من دیگر نخواهم بود و اگر آن روز با قطره اشکی هم یادم کنی روحم آرام خوهد گرفت ای عشق مرا نکرده باور...

/ 1 نظر / 13 بازدید
شعله

حالا که روزگار دل ما رو شکست با این سرکش مست دیگه چه میشه کرد وقتی سرنوشت رو پیشونی نوشت با تقدیری که هست دیگه چه میشه کرد شب تو سرای سینه دیوونه داری کردم تو این همه هیاهو خودم رو یاری کردم نشستم و نشستم آبرو داری کردم