قاب عکس خونوادگی

امشب هوای جنون کامل به سرم زده است.جنونی که انتهایی نداشته باشد.خسته از این همه فاصله ها شده ام.دیگر قاب عکسی نمی یابم که همه در آن جمع باشند.گویا عکس خانوادگی از ذهنها پاک شده است.کجا رفتند آن جمع صمیمی سابق که در آن همه فامیل دور از تجملات کنار یک سفره ساده ولی سرشار از محبت و عاطفه کنار هم بنشینند و غمها و شادیهایشان را با یکدیگر قسمت نمایند.کجاست حوض خونه پدر بزرگ و مادر بزرگها که ماهیهای قرمز قشنگش از شادی بچه ها و نوه های خونواده رقص شادی نمایند.آه که چقدر از هم دور شده ایم و صریحتر بگویم چقدر از خود دور شده ایم...

/ 4 نظر / 19 بازدید
فرح

منم همیشه به این موضوع فکر میکنم و کمتر هم به جوابی میرسم . ولی چیزی که خالی از اشکال نیست اینه که بلد نیستیم اول به خودمون نزدیک تر بشیم . خب وقتی همش با خودمون درگیریم فک کنم دیگران دیگه مهم نیستن . شاید هم بر عکس . نمیدونم یا نمیفهمم میگم که همه رقمی فکری میکنم و بی نتیجه [اوه]

Lidoma

سلام دوست من.وب زيبايي داري.اگه وقت کردي به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

باران

خیلی وقته نه حوضی هست و نه ماهی های قرمز نه شادی کودکانه و نه بزرگی های شاد چقدر فاصله افتاده چقدر از هم دور شده ایم

زینب سادات

واقعا طفلکی نسل الان که هیچی از این چیزا رو اکثرا ندیدن .واقعا هر وقت یادی از بچگیامون میکنیم همین چیزاس که قشنگ و بیادموندنی ترش میکنه