سایه غم

غمها،ابر شوید و بر سرم سایه افکنید که دیگر خورشیدشادی را نمی خواهم. اشکها،باران شوید و بر گونه های تکیده ام فرود آئید تا خیس چشمانم،نبیند آنچه را که از بیوفائی او می بیند.تنهابرایم خاطره ای از او بس که طاقت دیدار این همه بی مهری اورا دیگر ندارم .آه که چه بی رحم است خنجر عشق که این گونه بی محابا بر قلب رمیده ام فرود می آید.برای کشتن من همان ضربه گفتن "بازیچه ام بودی" بس بود پس چرا این همه ...

/ 0 نظر / 16 بازدید