تاريخ : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عاشقانه هایم را بر صفحه دلم می نویسم تا هر گاه نگاهت بر نگاهم افتاد انعکاسشان را در چشمان کم فروغم بخوانی.لحظه ای را نمی یابم که تو در خاطرم نباشی. همه ثانیه هایم با مرور خاطرات اندک زمانی را که با تو در آرامش هستم به سر می برم. پیامها و عکسهایت را هزاران بار میخوانم و می بینم و گاه قطره اشکی که بر گونه هایم جاری می شود و خود نمیدانم که اشک شوق است یا دلتنگی یا آمیخته ای از هر دو. با تصویرت حرفهایی رو می گویم که در برابرت هرگز به گفتن آنها نخواهم بود. گاه تورا به خودم نزدیک و گاه تو را خیلی دور از خودم می بینم اما دلخوش دارم که هستی و این برایم یعنی امید.آرزوهایم برایت دور و دراز است و تنها فرصت می خواهم تا آنها را عملی سازم و این فرصت تنها انگیزه ای است برای ادامه زندگیم.کاش تو این قدر زیبا نبودی که در دنیای پر گرگ امروز دغدغه از دست دادنت را داشته باشم. کاش باور نمایی که نیامده ام تا فقط چند صباحی را با تو باشم که تو را تا آخرین لحظه نفسهایم می خواهم.....



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

آتش اشتیاق دیدنت هر روز که نه، هر لحظه در من فزونی می یابد و خوب می دانم که باید با توجه محدودیتهایت آن را سرکوب نمایم اما هرگز دلم نمیخواهد شعله این اشتیاق را کم نمایم که سوختن در هُرمِ این شعله خود نوعی دگر از زندگی برایم است.گاه احساس می کنم که شعله این تمنای من برای دیدنت، تو را در تنگنا قرار می دهد و گرچه که بخاطر مهربانیت و مراعات حالم چیزی نمی گویی اما درک این موضوع برایم کار چندان دشواری نیست.بگذریم شاید برایت قابل باور نباشد که دیدارت حتی برای همان لحظات کوتاه هم کمی آرامم می کند. از من و احساسم رنجشی به دل نگیر مهربانم که من اینک بسان کودکی گشته ام که تنها دلخوشیم تو هستی.



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلم یه قفس واسه زندونی شدنم میخواد،آره درسته یه قفس اما قفسی در قلب تو که زندانبانش هم فقط خودت باشی.دلم میخواد بالهای پروازم هم رو بچینی چون وقتی کنارتو باشم در این صورت دیگه بالی هم واسه پرواز نمیخوام و هیچ بامی امن تر از قفسی که در قلب مهربون تو داشته باشم، واسم وجود نداره و محصور شدن در این زندان، بالاترین درجه آزادی واسم هست.



تاريخ : چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه احساس قشنگیست وقتی که احساس کنی عاشق کسی هستی که احساست هر چند کودکانه به نظر آید را می فهمد، چه شرابِ نابیست شرابی که از جام لب یاری بنوشی که بی منت پیمانه ات را لبالب از عشق می کند. چه حال خوشی پیدا می کنی وقتی کسی که دستانش را می گیری، دستانش هم با تو سخن از مِهرو محبت می گویند، چه آرامش خاصی پیدا می کنی وقتی که چشمانی راتماشا می کنی که صداقت نگاهش برایت مُحرَز است. و هرگز نمی شود وصف کرد آغوشی را که هر لحظه اش برایت شور است، شوق است و زندگی و من اینک با وجود همه شکستها و ناکامیها و تلخیهایی که در سراسر عمر پر از رنجم داشته ام، چه خوشبختم که تو را دارم، تو که بهترینی ای بهترینم



تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

«دوستت دارم»گفتنهایم برای تو را پایانی نیست زمزمه همیشگی ام «دوستت دارم» است، حتی اگر تو از من دور باشی که ستارگان آسمان در طالع من خوانده اند "عشق" تو سرنوشت مختوم من است با عشق پاک تو بهترین سرنوشت را خواهم داشت که "عشق" تو زیباترین تقدیرم است آن هنگام که همه تنهایم گذاشتند تنها تو و عشق پاک تو همراهم شد تا از میان امواج خروشان زندگی عبور نمایم و آن لحظه که اشک پاکت از دیدگانت جاری گردید من شکستم و دگر بار شکستم که مرا تحمل رنج تو هرگز نخواهد بود با تو در غمها شریک خواهم شد و با "عشق" تو تن خسته ام را به خاک خواهم سپرد



تاريخ : سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلشوره هایم را پایانی نیست، تو گویی این دلواپسیهایم را هرگز پایانی نخواهد بود.وقتی که نیستی به قاب تصویر چشمانت نگاه می کنم و در اقیانوس موّاج چشمانت خود را غریقی خوشبخت می یابم که هیچ ساحل نجاتی جز آغوش مِهر و محبت تو نمی خواهد. گر چه خوب می دانم که میان دنیای سرشار از احساس من و دنیای تو که سردی نامردمیهای زمانه را تجربه کرده است، فاصله وجود دارد اما همه امیدم به آن است که با تلاش و کوشش خود بتوانم ابهامی را که در نگاه غم آلود تو به "عشق" وجود دارد از ذهن خسته و غبار گرفته ات زدوده و با تابش عشقی صادقانه و پاک روشن نمایم. نمیدانم در پیمودن این مسیر تا چه اندازه موفق خواهم گردید اما در این راه تمامی سعی خود را خواهم نمود. عزیز مهربانم جاده عشق جاده ای دو طرفه هست و بی گمان همراهی و همدلی تو را در این سفر می طلبد که امیدوارم همسفر م در این مقصد مقدس باشی.از گفتن آنچه که در قلب مهربانت می گذرد و ممکن است خاطرت را آزرده نماید هراسی نداشته باش هر چند که انتقادی تلخ و گزنده از من باشد که این تلخی بسان نوش دارویی برای من خواهد بود که تو را غمگین نببنم. تمامی شکستهای قبلم را پلی ساخته ام نا در مسیر خوشبختی تو گام بردارم و گلبرگهای خنده را بر لبان قشنگت بنشانم که جز این مرا آرزوی دیگری نیست.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

"با تو هستم ای همراه و همدل و همدرد نا آشنای آشنایم.با تو که همچون من اما به گونه ای دیگر زخم خورده نامردمیهای این زمانه هستی و اشکهای بی جواب جاری بر گونه هایت را از نگاه نامحرمان دوست نما پنهان نگاه داشته تا زخمی تر از همیشه نگردی.من و تو هر دو مسافر گمگشته در زمانیم که با خاطراتی تلخ و شیرین از گذشته به امروز پا نهاده ایم تا که شاید تجلی رویاهای شیرین دیروزمان را نظاره گر باشیم اما افسوس که در این زمانه عشق،محبت،مهربانی و.... مهجور و غریب تراز ما گشته اند و اینک ما هر دو خسته و رمیده از این قفس تنهایی گویا فقط باید به غروب ارزوهایمان بیندیشیم اما چنین نخواهد شد.شمع امید را در وجودمان به خورشیدی تابناک و گرما بخش مبدل خواهیم نمود تا به همگان بگوییم تا امید هست زندگی هست،عشق هست،مهربانی هست و ما طلایه داران باورهای قشنگ دیروز بسان شبنم صبحگاهی غبار از گلبرگهای گل سرخ بر خواهیم گرفت و دگر بار شادی را معنایی نو خواهیم بخشید تا.....(کلالی نژاد)



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه سخت است نتوانی صدایی را بشنوی که زمانی دلت برای شنیدنش و تسکین بخشیدن به آلامت منتظرش بودی و هنوز هم منتظر باشی ولی تمام وجودت لبالب از ترسی مبهم باشد. آه ای سپید حنجره ها دگر بار صدایم کنید، رزهای باغ مهربانی آغوش باز کنید، نسیم روح افزای چهارم اکتبر خاکسترم را در دریای مهربانی پراکنده کن که تحمل این درد و اندوه را ندارم.....



تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٤:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

مدت زمانیست که واژه ها در ذهن آشفته ام سرگردان می چرخند توگویی که آنها هم خیس و نمناک در زیر باران اشکهایِ پنهانم گشته اند. حال دیگر نمی یابم هیچ مفهومی از "عشق"و "هستی"را. حیران و سرگردان در کوچه های بن بست خاطره هایم می چرخم تا "زمان" این گریزپای به جا مانده در ذهن خرابم صدایم کند: دیگر به پایان رسیده ام.....



تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

قلمم شکسته و واژه ها گریزان از من. دگر نمانده هیچ احساس گرمی در من تا بگویم از دلتنگیهای خاصم امشب یا که شعری از نجابت گلهای رز این هوا بس آلوده به نفسهای مسموم است پرنده ها دیگر در آسمان سیاه پرواز نمی کنند و هیچ آوازی به گوش نمی رسد مرغ عشق در قفس تنها مانده است کوله بر بند و عزم هجرت کن شاید که خوشبختی در زمانی دیگر باشد صداقت آن روزهای از یاد رفته گر دگر بار به یادت آمد کوله بربند و هجرت کن



تاريخ : دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چشم من هر روز راه می کشد از مسیری که تو عبور می کنی تا که شاید.......



تاريخ : دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عاشق شدن اگر مفهوم عشق را درک نکرده باشی آسان است ولی این گونه عاشق گشتن زود به انتهای می رسد.برای عاشق ماندن باید که ذهن و قلب را عاری از هر چه" غیر" است نمود و تنها به او اندیشید.( کلالی نژاد)!



تاريخ : یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلگیرم از این دنیا و بعضی از آدماش.آدمایی که تا می فهمند دوسشون داری و دلبسته شون شدی، کم کم از اون ابراز علاقه شون کم می کنن و سپس طوری فراموشت می کنن که انگار وجود نداشتی.نمیدونم شاید اونا حق دارن و من نمی تونم درکشون کنم.شایدم تقدیر از روز اول تا ازل این شکل از سرنوشت رو واسم نوشته که همچون تشنه ای در کویر همیشه دلخوش به سرابی باشم که هرگز رنگ واقعیت پیدا نخواهد کرد..........( کلالی نژاد)



تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

با شکستن ناجوانمردانه احساسم از آنکه خود را دوست و همراه می دانست، شوق نوشتن در من نیز به خاموشی گرائید.اکنون دیگران را نیز همچون او می بینم که با دشنه ای زرین قصد شکافتن قلب مجروحم را دارند و سعی در گرفتن اندک رمقی که در من بر جای مانده است را دارند. اما نه، من هنوز همان سپید موی عاشقی هستم که اگر هزاران بار نیز او را بشکنند باز با همان باورهای همیشگی اش لحظه ها را سپری می نماید. زخمهایی را که او بر قلبم نشانده است مانع از این نخواهد گردید که امیدم را به یأس مبدل نمایم که زندگی صحنه تلاش برای رسیدن به آرزوهاست ( کلالی نژاد)



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در جدال نابرابر بین عقل و احساسم هنوز درگیر احساسم هستم که با یاد تو و با وجود همه نامهربانیهایت می گذرد.!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

افسوس که نمیدانی هنوز همان سپید موی عاشق همیشگی هستم. مهم نیست که باورنداشته باشیم.مهم این است که دوستت دارم.خوب میدانم که از نگاه تو شاخه ای خشکیده افتاده بر خاک هستم.درک می کنم که شانه هایم را لرزانتر از آنی می بینی که تکیه گاهی مطمئن برای روزهای نا آرام زندگیت باشم و به همین جهت هرگز سرزنشت ننموده ام.تو همیشه برایم بهترین بودی و بهترین خواهی بود.تو برایم طراوت باران را داری.همیشه آبی آرامش هستی گر چه تقدیر چنین نخواسته باشد.تو ای خوب همیشگی من، همیشه خوب بمان و با خوشبختی زندگی کن که جز این مرا دیگر آرزویی نیست



تاريخ : شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

یه وقتایی خیلی دلم می گیره اونقدر که حس می کنم راه نفس کشیدنم هم بند اومده.خوب که دقت میکنم می بینم یه بۼض نشگفته راه گلومو بسته.از کسی گله ای نمی کنم از خودم و احساسم که هنوز باهمه تَرَکهاش بی اعتنا به چهرهْ شکستم حرف خودشو میزنه دلگیرم.قلبم راه خودشو میخواد در سخت ترین راههای ممکن که عبور از آنها تقریبا ۼیرممکنه باز کنه.بهش میگم دل بیچاره من بزرگ شو بفهم که به انتها رسیده ای اما انگار حرف حساب حالیش نمیشه میگم چرا میگه از یه دل دیوونه چه انتظاری داری؟جوابی ندارم بهش بدم....(کلالی نژاد)



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

شب هنگام که می شود و ذهنم رها از مشغله های روزانه ام که خود نیز در بهبود افکار پریشان گذشته تلخم می باشد، بر بال اندیشه های در هم گسیخته ام سوار گردیده و به دور دستها سفر می کنم. دور دستهایی که در گذشته پشت سر نهاده ام و سرشار از رنگ مهربانیست و آینده دوری که شاید من نباشم ولی مهربانیها دگر بار بر دلها و لبخندهای واقعی بر لبها نشسته باشد.حال این روزهایم با همه غمها و تردیدهایم با امید سپری می گردد.امیدی هر چند مبهم و کم سو که آن را وامدار کلام و نگاه کوتاه ولی صادقانه دوست هستم .....( کلالی نژاد)



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ٥:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

: اگر می شد گفت آن راز مکنون در دل نهان و در چهره پیدا را. اگر می شد روزی شکست سد محکم یکی از این اگرها را .اگر می شد دل به دریای طوفانی زد و بی هراس از موج سهمگینش بدست آورد تنها یک راز از هزاران راز پنهان را.اگر می شد پیدا کرد یک بهانه دیگر تا دگر بار بتوان دید رخ پر از مهر آن دوست آرام را.خزان دل بهار می شد و غمها دور از دل.اگر می شد چه خوب می شد.... ( کلالی نژاد)



تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

وقتایی که خورشید آسمون دلم مثل همیشه غروب و داتنگ میشه،صفحه پیامهامو باز می کنم و با اینکه پاسخهای دریافتی ام مختصر و کوتاهند بارها و بارها میخونمشون و دلخوش میشم به همین نصف و نیمه ها.چشمامو می بندم و سعی می کنم همه شونو حفظ کنم و زمزمه شون کنم تا آرامش بخش لحظات همیشه دلگیرم باشد. کاش می تونستم این حصار نامرئی نگفتنها رو می شکستم و یا ستاره ای پیدا می شد تا شهامت گفتن را در من می دمید......



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نگاهت را آینه کن تا دگر بار خود را در تو و با تو ببینم.لبانت را چشمه کن تا لبهای خشکیده ام تازه گردد. باران شو و بر من ببار که سخت عطش دارم.خورشید شد و بر من بتاب که ره گم کرده دیار عاشقان گشته ام. بر من گرمی ببخش که سرد سرد از بی مهری مهرورزان گشته ام.باورم کن تا در باور تو زندگی را بیابم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفته بودم که اگر کسی از چشمه ای زلال نوشیده باشد دیگر به مردابی لب نخواهد زد.و من بعد از آن فصل پنجم ناتمام زندگیم، با همه تشنگی و عطش سوزناکم که از غربت تنهائیم مرا به شبحی سرگردان مبدل نموده است، تنها دلخوش به رویاهای سراب گونه ام می اندیشم.قلب کوچک و زخمی من تنها یک نفر را در خود جای داد و بعد برای همیشه بسته باقی ماند تا که خود دیگر باورشکن خویش نباشم.در جاری لحظات بی طپش زندگی،طپشهای نامنظم قلبم که جز فریاد غم هیچ برای گفتن ندارد در انتظار توقفی ابدی لحظه ها را می شمارد.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ | ٥:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

: با من سخن بگوـاز هر چه که میخواهی بگو.فقط بگو تا با صدایت آرام بگیرم.اگر نمیخواهی حرفی بزنی هیچ مگوی بگذار تا فقط به چشمان قشنگ و مهربانت نگاه کنم.در قاب خیس زیبای چشمانت،گذشته خود را می بینم که مرا از نا امیدی به ضیافتی از امید به دیدن اشک شوق یاسها و رزهای سرخ و سفید آبی دعوت می نماید.



تاريخ : دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفت که آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود اما خوب می دانست که‌فرد عاشق، "عاقل" نیست. مجنون است و تابع احساسی که با یک کلمه محبت آمیز دگر بار.....



تاريخ : یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

وقتی در جاده "عشق" قدم می گذاری، باید تمام خطرات آن را به جان خریدار باشی. اگر عاشق نیستی بر این جاده پا مگذار و اگر گذاشتی از هیچ چیز نباید هراسی داشته باشی. نمی شود از آب گذشت و خیس نشد. شاید خیسی این عبور از اشک جاری چشمانت باشد اما اگر حلاوت عشق راستین را چشیده باشی همه سختیها و زخم زبانها را به جان خواهی خرید و از گفتن دوستت دارم هیچ ترسی نخواهی داشت. زندگی با همین نصف و نیمه هایش، همین غم و غصه هایش و همین دلتنگیهایش باز هم زیباست



تاريخ : جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

بنویس، با مرکّب حاصل از خون جاری از جراحت قلبت بنویس که "عشق" را 'احتیاج'. در خود فرو برده است. 'صداقت'را خواب ربوده است. "راستی" در حصار تزویر" و ریا" اسیر گردیده است و "دروغ" راه رسیدن به خواسته های دنیوی می باشد. بنویس که آدمها برای رسیدن به‌‌ هدفشون حرفهایشان راانکار می کنند اما واقعیت هرگز پنهان نمی ماند.



تاريخ : جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در افق دیدگان پر تلاطمت، غروب آرزوهای افتاده در خاکم را می بینم که در پشت پرچین  باورهای شکسته ام پنهان گردیده اند.دیگرمرز بین واقعیت و انکار را نمی دانم. باورهای قشنگی که در تمامی عمرم را رویا گونه با آنها سپری نموده ام، تَرَک برداشته اند.و "عشق" این تنها یادگار گنبد دوّار، غریبانه، تنها ومهجور در گوشه ای از این جهان هستی در انتظار مرگ گل سرخ و آواز غمگنانه مرغ بوتیمار می باشد. آنچه مسلَم است این واقعیت است که بازگشت به آن دوران پر از خاطره های عطر گل یاس، تکرار نخواهد گردید چون این جاده یک طرفه بوده که تنها من مسافر آن خواهم بود و میل همراهی با این برگ زرد پائیزی را ندارد.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در غروب غم انگیز تنهائیم طلوع کرد، همچون قدیسه ای پاک و معصوم می پنداشتمش و او را تنها الههٔ "عشق" در روی زمینی که عاری از محبت و مهربانی راستین بود می دانستم. با هر نفسش، نفسی تازه بر کالبد بی جان من دمیده می گردید و هر کلامش را آیه ای از صداقت و پاکی می دانستم.چیزی که قابل او باشد نداشتم تا تقدیمش نمایم جز همه "عشق" و 'صداقت' و قلب مجروحم که همه را به پای او ریختم اما او با من چه کرد؟! تفسیر او از "عشق" کاملا متمایز با نگاه من بود،ابراز "عشق" او به من تنها ابزاری بود برای رسیدن به مقاصد مادی و شهوانیش تا او را به عشق پوشالی اش برساند و من چه غریبانه بازیچه امیال و خواسته های او گردیدم.و اینک که همهٔ واقعیتهای تلخ پنهان او در یک اتفاق تلخ، عریان گردیده است، گویا از خوابی گران بیدار شده باشم نمیدانم خود را خوشبخت بدانم که که همچون یک عروسک خیمه شب بازی هرجور که دلش می خواست مرا بازی می داد. اما. پس از بیداری اکنون "عشق" حالا مفهمومی دیگر برایم پیدا کرده است. "عشق" یعنی دست نوازش پدر بر سرم، "عشق" یعنی نگاه پر محبت خواهر م، "عشق" یعنی همان پر حرفیهای برادرم و در نهایت عشق یعنی رسیدن به "خدا" ی همهٔ هستیم



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

فاصلهٔ بین "عشق"و "نفرت" یک دروغ بزرگ و خیانت‌بود



تاريخ : جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه بی صدا،چه بی چرا، می شکنم و خاکستر می شوم، آنچه رویایم بود اینک در پشت پرده ای از مه ناپدید گردیده است و من مسافر گمگشته در باورهای سراب گونه ام به انتهای نافرجامم می اندیشم.(کلالی نژاد)



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

تو مرا فراموش می کنی همانطور که دیگران مرا فراموش خواهند کرد.به زودی ستاره ای می شوم در آسمان بی ستاره ام و روشنی کم سویم در سیاهی چشمان پر فروغ تو گم خواهد گردید.هر گاه که مقابل آینه قرار می گیری به چشمان خودت خوب نگاه کن، شاید انعکاسی از آتشی که مرا خاکستر نمودی مشاهده نموده و بخاطر آوری آن سپید مویی را که به خاطر جرعه ای از زلال محبت تو همه غرورش را به پایت ریخت تا کمی، آری فقط کمی آرامش را به تو هدیه نماید اما افسوس که ندانستی که او........



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

زخمی تر از آن هستم که بتوانم آنچه را در اندیشه پریشانم می گذرد بنویسم.نگاهم .عشق دیگر همچون گذشته نیست.باورهای قشنگم به یک باره در هم شکستند و اینک نگاهم به عشق تب آلود بغض گونه است.تبی مبهم در حجابی از پوشش سیاه و بغضی پیچیده در فضای غم آلود سینه ام.



تاريخ : یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

۳نیمه شب است یا۲نمی‌دانم‌و هنوز پلکهایم باز.چقدر این شبهایم طولانیست،انگار صبح قصد آمدن ندارد.چه فرقی می کند وقتی که شب و روزم سیاه است.حالم را نمی فهمم،در خودم ودر زمان گم شده ای بیش نیستم که همه راههای پیش رویم بسته و بن بست است.هر از گاهی انگشتم صفحه ای را به پایین می لغزاند شاید که نشانی از بی نشانم بیابم اما افسوس که این صفحه هم از آغاز بن بست است.



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

هربارکه طنین خوش آهنگ صدای مهربانت می شنوم،خاطره آن روزهای قشنگ دوباره به سراغم می آید و بسان یک باران بهاری ،غبار از دل اندوهگینم می شوید تا هر چند برای زمانی اندک ،آرامش از دست رفته ام را باز یابم.گر چه تو باورم نکردی ولی هنوز هم لحظه های خاکستری زندگیم را با یاد تو طلایی می سازم.کاش می توانستی فقط ذره ای از احساسی را که در تار و پود هستیم نسبت به تو در من وجود دارد ،احساس می کردی تا بدانی چرا با هر خبری از تو چنین از خود بیگانه می گردم.خوب همیشگی و جاودانه من، هم اینک که شانه مهربانت را محتاجم،مرا دریاب که ممکن است زود ،دیر شود



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دراینروزهای حزن و اندوهم که آفتاب سوزان کویر تنهائیم مرا بی رحمانه می سوزاند،ابری از مهربانی شو و بر سرم سایه انداز و اندکی بر من باران محیتت را مانند آن روزهای خاطره انگیز گذشته آغاز کن که رودخانه صبر وتحملم دیگر خشکیده است.



تاريخ : چهارشنبه ٩ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

خدایا امشب چه شوریده حالم ،چشمانم را می بندم و پنجره ذهن آشفته ام را به سوی گذشته باز می کنم تا بخاطر آورم چه راهی را اشتباه پیموده ام که اکنون چنین باید کیفر آن را بپردازم.عاشقی که گناه نبود، که اگر چنین بود توهم عاشق بنده های گنهکارت نبودی .تو خود درس عشق را به من آموخته ای،پس بر من‌دیوانه‌خرده نگیر و این آتش را در قلبم فروزان تر نما که جز این نمی خواهم حتی اگر خاکستر شوم.



تاريخ : چهارشنبه ٩ تیر ۱۳٩٥ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

...... به خاطر او می گویم تنها به تفریح رفتن را یاد نمی گیرم ...... و چون تقدیرم سالها تنها ماندن است از همه چیز جا می مانم. به خاطر او می گویم ساز خواهم زد حتی با سه تار شکسته ام تا انگشتانم از تار بریده ان خونین گردد و تنها مرغ بوتیمار است که حال مرا می فهمد و همنوا با ناله های پر سوزم بر بال شب ،سکوتم را می شکند دنیایم را نمی توانم با کسی قسمت کنم که او همه دنیای من است به خاطر او می گویم خودم را دوست نخواهم داشت تا بتوانم همچنان اورا، به وسعت ابدیت دوست داشته باشم گر چه که‌ او مرا فراموش کند که او مالک بی قید و شرط قلب رمیده من است و به خاطر او ،به او هیچ نمی گویم که از حالا برای این سالهای پیری زود گذرم اگر دچار آلزایمر حسرت انگیز شدم او در قلبم جاودانه باقی بماند



تاريخ : شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دراین شب و روزهای تلخ و غم انگیزم که در میان سایه های یأس و ناامیدی لحظه هایم را سپری می نمایم تنها حرفها و کلام اوست که کورسویی از امید را برایم باقی گذاشته است تا به ادامه این زندگی پر حسرت و ناکامم ادامه دهم.از غرب،غروب غم انگیز عزیزم را و از شرق ،طلوع دگر بار امیدم .نمیدانم شاید وقتی از این بحران روحی گذر کردم به من بگوید همه حرفهایی را که زدم فقط بخاطر دلگرمی تو بوده است و آنگاه من ،سرخورده تر و تنهاتر از همیشه به سفری که مدتهاست به آن می اندیشم،هجرت نمایم،هجرتی بدون بازگشت تا تنها خاطره ای هرچند مبهم در صفحه غبارگرفته همه آنانی که صمیمانه و عاشقانه دوستشان داشته ام باقی بماند با نشانی از یک گل رز آبی.....



تاريخ : سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ | ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

من، سپید موی عاشق از خاطره ها محو شده،هنوزم با شنیدن غمهات،غم سنگینی بر دلم می نشیند و دنیای تیره و تار این روزهای نا امیدیم،تیره تر می شود.و ای کاش باور کنی که تنها دلم می خواهد که تورا عاری از درد و رنج و غم ببینم.....!



تاريخ : شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

ای سرو سبز رها گشته از غم زمانه ،آن قامت پریشانی که امروز دربرابرت شکسته و پریشان حال بود همان سپید موی عاشق گم شده در زمان بود که زمانی با صدای قلب مهربانت او را فرا می خواندی تا با کلام از دل بر خاسته اش آرامت کند،با نوازش دستان پر محبتت احساس قشنگ دوست داشتن را زمزمه کند و اشکهای پاکی را که از جور نامردمیهای این زمانه بر گونه هایت جاری بود با یک دستمال سفید پاک نموده و آن را در دفتر خاطراتش نگهداری نماید.آن شکسته دل امروز دگر بار تو را با حسرتی اندوهگین نظاره می کرد و از جور زمانه در دل شکوه می کرد ولی برای تو آرامش و خوشبختی پایدار را از صمیم قلب آرزو می کرد.همیشه برایم بهترین بودی و بهترین نیز خواهی بود.گاهی مرا در لحظه هایی که ممکن است دلت از زمانه بگیرد به خاطر بیاور که تو همیشه در خاطرم هستی



تاريخ : شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

امروز رویت ماه را در نگاه مهربانت دیدم و لرزش بی اختیاری که بر تمام وجودم سایه افکنده بود.دلم می خواست تا صبح همچنان نگاهت کنم و بر قامت سرو ایستاده ات همچون گذشته نسیم مهربانی شوم و بر تو وزیدن را تکرار نمایم.می دانم که باورش برایت سخت است که این سپید موی آشفته حال همچنان در فراق تو آتش اشتیاقش شعله ورتر گردیده و نه حرفهای دیگران و نه سردی رفتار تو نتوانسته است از آتش این عشق جلوه الهی بکاهد.کاش



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

اشک پاییز را در واپسین روزهای بهار آن هنگام که صدایش را شنیدم ،احساس کردم و دگر بار قطرات اشکی که بر گونه های تکیده ام جاری گردید.زمان را از یاد بردم و صفحات خاطرات نه چندان دورم را باز کرده و مرور نمودم..خاطراتی که قسمتی از وجودم گردیده است و با مرور آنها این لحظات طاقت فرسایم را سپری می نمایم.هر چند او به نبودن من عادت کرده است و هر از گاهی چون صاعقه ای زود گذر مرا به خاطر می آورد، اما یاد و وجود او در تمامی روح و روانم جاریست.او نمی داند که بر من چه می گذرد و شاید حتی از غم نامه هایی که برایش ارسال می نمایم هم هیچ خبری نداشته باشد چرا که ممکن است کلید صندوق پستی اش را که قبلا هم برایش نامه می گذاشتم بیرون انداخته باشد.من می روم و آنچه از من باقی می ماند همین دلنوشته هائیست که بر صفحات صفر و یک بر جای می ماند و شاید اگر آن روزها نگاهش به این صفحات بیفتد بخاطر آورد که (عشق) نه دروغ بود و نه یک نیاز مادی، بلکه واقعیتی ناب از زندگی فانی در این دنیاست که تا آخرین لحظه با باور آن زندگی نمودم......



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

تو بگو،کجا بروم که نشانی از تو در آنجا نیابم؟ هنوزم وقتی صدایت را می شنوم، لرزش دلم را به خوبی احساس می کنم که تجلی آن در صدایم پیداست



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

قلم بر زمین می گذارم و آنچه در دل دارم بر صفحه پنهان درون سینه ام می نویسم.آنچه از صداقت و محبت بی شائبه نصیبم گردید چند صباحی بیشتر به طول نیانجامید.امروز وقتی طپشهای قلبم شدت گرفت و عرق مرگ بر تمامی تنم نشست،سایه مرگ را بیش از همیشه احساس کردم و دانستم که نه از عشق گریز توانم و نه ازمرگ.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گر تو باران شوی،می خواهم که در زیر ترنم دلنشین تو خیس گردم. گر تو آتش شوی،می خواهم که در هیمه آتش تو خاکسترشوم.گر تو آسمان شوی،ابر می شوم تا در وسعت ابدیتت قرار گیرم.اینک که فانوس به دست در کوچه پس کوچه های نا امیدیم پرسه می زنم می بینم که تنها می توانی جام شوکرانی شوی تا با نوشیدنت ،به همه این اندوههای پنهان و آشکارم پایان بخشم



تاريخ : دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

قسمتی از رمان زیبای ناتمام که در حال نگارشش هستم:

غم را می شد از چشمهای کم فروغش احساس کرد.سرفه امانش نمی داد.همانطور که روی تخت دراز کشیده بود با صدایی گرفته ادامه داد،کاش می توانستم واسه یه لحظه هم که شده،او را فراموش کنم.کاش من هم همچون او می توانستم همه آن لحظات خوب و شیرین گذشته را فراموش کنم،اما هنوز کلام آخرش در گوشم می پیچد که کوه به کوه نمی رسد اما..... دوباره سرفه به سراغش آمد، رنگش پریده بود،گفتم استاد بهتر است کمی استراحت کنید و سعی کنید دیگر به او فکر نکنید،نگاه بی رمقش را به سوی من کرد و گفت هیچکس نمیتونه حال یک عاشق رو درک کهنه و به ماهیت اندوه درون سینه او پی ببره .سپس در حالی که چشمانش را روی هم می گذاشت گفت:اگر تو هم رز آبی را از آسمان چیده بودی هرگز فراموشش نمی کردی.......



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

بسان شاخه ای کوچک بر تنه درختی بریده شده از ظلم جابران زمان، با باران محبت تو رستن را آغاز نموده بودم با دنیایی از امید و آرزو، هر روز با نسیم مهربانی تو بیشترو بیشتر قدمی کشیدم که به ناگه با تبر بی مِهری و جفا زخمی ام کردی و اینک که گه گاه به این شاخه زخمی سر می زنی، جز پژمردگی و زوال چه می بینی؟ فراموش نکن که هیچ "آهی" سوزنده تر از "آه". احساس پاک یک عاشق دل سوخته نیست



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٥ | ۳:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

ببار ای اشک از چشمانم که اینک تویی مرهم، تویی یارم. درین دنیای وارونه، که من باختم همه احساس بی پناهم را، هر چه را که از صداقت و پاکی در ذهن خود تصور کرده بودم، سرابی بیش نبود. ببار و رهایم کن از این افکار عذاب آورم....



تاريخ : یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

: احساسم رنگ غروب شده، و غم بیشتر از همیشه مهمان دلم، پائیز بودنم را به خوبی حس می کنم، اما برای تو طلوع یه زندگی خوبی را در آخرین ماه بهار آرزو می کنم.من دیگربه این تقدیر نافرجامم تن داده ام و جز خودم و دل بیقرارم از هیچکس گله ای ندارم. آسمان دلت آبی آرامش آسمانی



تاريخ : چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفتی تو که قلب مرا سنگی می دانی پس چرا فراموشم نمی کنی؟ می گویم چون عاشقت هستم. تو کلام محبت آمیز مرا که باعث ملامتت توسط دیگران می شود، فریادی خشمگین می کنی و بر سرم آوار می کنی ولی من حتی کلام سرد و خشمگین تو را، بغض نموده و در گلو نگه می دارم. تو خود گفتی که انسان می تواند چندین نفر را دوست داشته باشد ولی تنها می تواند عاشق یک نفر باشد و من در خوش بینانه ترین حالت ممکن تنها می توانم یک نفر از آنانی باشم که دوستشان داری ولی خودت خوب میدانی که تو همان یک نفر خاصی هستی که عشقت جاودانه در دل من به وسعت ابدیت است. گفتی دیگر هیچ پیامی از مرا پاسخ نخواهی داد. من پیامهایم را برای قلبم می نویسم و پاسخش را نیز با قلبم احساس می کنم.من با هر بار دیدن و شنیدن از تو، نقطه می گذارم تا از سرخط شروع نمایم ولی تو نقطه می گذاری و تَهِ خط را نشانم می دهی. هنوز حرفهایی برای گفتن باقی مانده است که همان بغض خفته در گلویم است که توان نوشتن را از من گرفته است....



تاريخ : چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

اگر سالها بگذرد و نفس در سینه ام باشد، باز هم تورا می شناسم، می شناسم با بغض نگاهت، با نجابت کلامت، با اشک چون مهتابت. تو در. غروب غم انگیز پائیز یم. پا به کلبه محزون قلبم نهادی و آنچنان امیدی را در من دمیدی که هرگز گمان نمی بردم که غروب را بخاطر داشته باشم. اما دست جفای روزگار نگذاشت که آن روزهای آبی آرامش زندگیم دوام چندانی بیابد. اما یک ندا همیشه در قلبم این امید را به من می دهد که, بمان، او روزی دگر بار دوباره باز خواهد گشت، مصمم تر از همیشه و شاید خسته از بازی نامردمیهای زمانه



تاريخ : سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دوستش دارم به وسعت ابدیت، به توان بینهایت، به لطافت گلبرگهای یک رز آبی در گلستان مِهر و محبت،  به ظرافت پرواز یک پروانه در بیشه زارهای مهربانی، حتی اگر فراموشم کند



تاريخ : سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

تو گمان مبر که با سکوتت، فراموشت خواهم کرد. تو خیال مکن که یاد و خاطرات تو با سکوتت، در من می میرد. من لحظه لحظه زندگیم را با پرواز بر بام آسمان آبی خاطرات تو سپری می نمایم. آنقدر صبر می کنم تا دگر بار غزال چشمانت، از من روی بر نگرداند. گرچه خوب میدانم پیمودن این راه بسیار دشوار است، اما مرا هیچ هراسی نیست که تنها با یاد توست که آرام می گیرم



تاريخ : سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نگاهت کردم، چشمانت مثل همیشه حرفهایی برای گفتن داشت، حرفهایی از جنس دلتنگیهای من، از تو خواستم تا چیزی نگویی که تاب و تحمل شنیدنش را ندارم، گفتی تا به کی تحمل شنیدنش را نداری؟ گفتم تا وقتی این قلب درون سینه ام می طپد، اگر دلت میخواد از دست این بی تابی و دلتنگیهای من راحت شوی، دعا کن که این قلب از طپش بایستد. گفتی که مرا اینگونه بودن، عذاب میدهی. گفتم اگر این عذابست،همیشه عذابم بده که این عذاب برایم زندگی است. آری خوب من، من همه این بیقراریها و دلتنگیها و آنچه را که تو عذاب من میدانی، به جان و دل خریدارم ولی دلم نمیخواهد که تو خود را سرزنش کنی، من روزه سکوت می گیرم و عطش بیقراریم را درونم نگه می دارم حتی اگر بغض شود و راه گلویم را ببندد. آسوده باش مهربان جاودانه عشق من که آسودگی و آرامش تو نهایت آرزوی من است



تاريخ : یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چشمانت را باز کن، بار دیگر نگاهم کن، مرا می شناسی، من همان سپید موی عاشق هستم که با همه نامهربانیهای روزگار فراموشت نکرد، گفتی که خوب میدانی همیشه به تو می اندیشم، اما نگفتی که پاسخ تو چیست. گفتی که این را هم میدانی که از تو به یک اشاره است و از من به سر دویدن. اما نگفتی که اشاره هایت چه زمانی به وقوع خواهد پیوست. آری خوب من، همیشه به تو می اندیشم، چه در غم و چه در لحظه های کوتاه شادیم که با یاد آوری خاطرات تو شکل می گیرد. به تو می اندیشم نه فقط در لحظه هایی خاص و یا در تنهایی بلکه حتی هنگامیکه در میان انبوه آدما باشم که بی تو در میان جمع هم تنها هستم



تاريخ : یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

تو مپندار که سکوت این روزهای من به معنای فراموشی توست، نه مهربان من، این سکوت من فریادی بلند از نا امیدی منست که می خواهم حداقل آرامش تو را بر هم نزنم. دیگر از خودم خسته ام، از این زندگی که بی تو بر من می گذرد. هر لحظه که از نگاه نامحرمان دور می شوم، از چشمان کم سویم، خاطره می بارد و بر قلب خسته ام می ریزد تا نهالی را که از عشق تو در آن کاشته ام، آبیاری گردد و جاودانه باقی بماند.



تاريخ : جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عشق پرواز نبود، پریدن از ارتفاع بلند رویاهایم، با بالهای شکسته بود که خود شکستم(کلالی نژاد)



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عشق راستین را پاسخی شایسته باید تا از نو زبانه کشد و فروزان کند تاریکی نامهربانیها را، حتی یک نسیم آرام از یک مهربانی تا بسان شبنم، غبار از بی مهریها بزداید و یا تبسمی کوچک که از دل بر لب نقش بندد...



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

سکوتم را فریاد بدان، گر چه خاموشم و سر در گریبان دارم، اما به خاطر بسپار که «قلب خسته من»از آن توست.



تاريخ : یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفت:بنویس،گفتم از چه ؟گفت: از عشق و محبت.گفتم با چه بنویسم؟گفت :با مرکب اشک چشمانت،گفتم چشمه اشکهایم دیگرخشکیده است،اما برایت می نویسم، می نویسم با جوهر خون جگرم.می نویسم که «عشق»دروغ نیست،عشق فقط یک رویا نیست،«عشق » وجود دارد اگر باورش کنیم، وجود‌دارد وقتی با نگاه دل بنگریم، و وجود دارد وقتی که همه چیز داشته باشیم و درک کنیم که جای خالی اش را نمی توانیم با هیچ چیز دیگر پر کنیم.آری قشنگی زندگی فقط به همین است،به همین نجواهای عاشقانه،به همین نگاههای پر از مهر و محبت و به همین نصف و نیمه هایی که به اندازه همه دنیا ارزش دارند و یا بهتر بگم به همین از دل سخن گفتنها،« عشق» یعنی یک نگاه زیبا آفرین....



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

قلم‌بر زمین بگذار و دیگر ننویس،ننویس از دل تنگت که کسی را شوق خواندن نیست. هر چه در دل داری،در صفحه خسته سینه ات بنویس که فقط خود بخوانی که هیچکس را یارای درک آن نخواهد بود.همسفر نیمه راهت ،تاب پیاده آمدن نیاورد و خسته گردید ،به شهر رویاهایش پرواز کرد و از یاد برد...... شاید روزی فرا رسد که بی نیاز از همه مادیات دنیا شود ولی جای خالی یه چیز مهمتر رو که قبولش نداشته احساس کند.نیازی که بر خلاف تصور امروزه اش،جای خالی اش رو با هیچ چیز درین دنیا نمیتونه پر کنه،همانند پرنده ای در یک قفس طلایی ،قفس رویاهای طلایی



تاريخ : دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

منو تو هردو ، گم گشته کویر عشقیم، هردو خسته از بازی این روزگار،به دنبال یک مقصد در یک جاده گام بر می داشتیم،من از آبادی چند دهه دورتر نفس زنان و خسته در این جاده به تو رسیدم ،ولی زمانی با تو همراه شدم که نزدیک شهر بی عاطفه ها شده بودیم،شهری که احساس در آن جایی نداشت و عشق و محبت مهربانی تنها واژگانی عاری از معنا بودند واینک در این شهر خاموش بی روح، من،تنها و سرگردان خرابه نشین این ناکجا آباد ویرانم.تو کجایی همسفر نیمه راه؟(اشک‌‌بی‌جواب



تاريخ : یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

این‌چه رسمیست که مرا با امید می خوانی و با یأس می رانی، این چه قصه ایست که پایانش را باز همچنان مجهول می گذاری تا شمارش معکوس لحظه های سخت انتظار برای دانستن پایان این قصه آغازی دیگر یابد.من. دیگر از فصل پنجم سال نخواهم گفت که احساسی سرد همچون شبهای سرد کویر بعد از دعوت سوزنده روزهای کویر برای دیدار داری و من همچنان حیران و مبهوت در کوچه پس کوچه های پر پیچ وخم عاشقی پرسه می زنم.....



تاريخ : یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلممی خواهد برای دل خودم بنویسم،برای دل خودم که باید بی اعتنا به همه حرفهایی باشد که مورد سرزنش و تحقیرش قرار می دهند.مگر آدمی می تواند هر آنچه را که در دل دارد به یک باره پاک کند و دوباره کلبه ای نو برای خود بر پا کند.آنچه دل می خواهد یک ثبات است ،ثباتی که بتوان بر آن تکیه کرد و حتی در خیال ،رویاهایت را در آن بنا نمایی.کاش چنین ثباتی بود تا بستر مهر و محبتی شود برای تمام فصول.آری می خواهم برای قلب خودم بنویسم،قلب رنجدیده خودم‌



تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٧:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

درنوازش دستهای مهربانت،آرامشی نهفته بود که هیچکس را یارای درک آن نبود،در نهان چشمان خسته و غم دیده ات رازی پنهان بود که هیچکس از آن آگاه نگردید و من در ورای این روزهای پر تنش با هر قطره اشک جاری از چشمان پر محبتش تنها توانستم همراهی سوخته دل باشم و اینک در غروب آرزوهای به خاک نشسته ام،دست نیایش به سوی پروردگام دراز نموده تا بهترین تقدیر برایش رقم زند



تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نگاهم‌به تو همیشه نگاهی به رنگ آبی دریا بوده است و خواهد بود.و اینک که رهسپار سفر دیار خوشبختی می گردی برایت عطر گلهای یاس و رایحه خوش رزهای آبی را با دعایی از سر مهر بدرقه راهت می نمایم تا به آنچه آرزوی توست دست یابی و من برای خود کلبه ای از خاطرات زیبای با تو بودن می سازم و با یادت عطر آگینش می نمایم تا واپسین نفسهایم را در محراب یاد تو به پایان برسانم که خوب میدانم آن روزهای خوب تکراری نخواهد داشت



تاريخ : جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۳:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

مینویسم و پاک میکنم،نه یک بار،چندین بار.نوشته بودم زندگی عشق بود و دیگر هیچ ،ولی یادم آمد که گفته بود عشق وجود نداره و تنها یک.... خواستم بنویسم عاشق را هرگز توان آن نیست که نزد معشوق به دیگری بگوید دیگر نمیخواهم صورتش را ببینم و صدایش را بشنوم ،که با خود گفتم انچه در دل داشته بیان کرده پس چرا بنویسم هر چه‌ نوشته ام را پاک می کنم همانطور که خودم از خاطره ها پاک می شوم.اما مطمئن هستم که در گذر این زندگی که نامردمیها بیداد می کند،روزی که خسته و زخمی از ادم نماها شود و .....شاید لحظه ای به خاطر آورد که چه در دل ان سپید موی ساده دل گذشت.. گاهی باید هرچه را می نویسی پاک کنم و بخاطر بسپارم دوست داشتن پایدارست نه فقط در لحظه یا زمانی خاص،فقط شدتش تغییر می کند ....



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

به من بگویید چرا در این زمونه وقتی با هم هستیم قدر با هم بودنهایمان را نمی دانیم؟در آرزوی کدامین رویای بی ثمر اینگونه آسان دل از هم می کَنیم؟ مگر خوشبختی به جز عشق و محبتی هست که می توانیم با صداقت و بی دریغ به یکدیگر هدیه نماییم پس چرا آنچه را. می توانیم داشته باشیم در نا کجا آباد در جستجویش باشیم، آه ای سپید حنجره ها دگر بار صدایم کنید



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

بسانشمعی بودم که گرچه فروغ چندانی نداشتم،اما تا انتها سوختم تا از همان اندک نور و گرمایی که داشتم دریغ نورزیده باشم



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۳:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

سخته که دلت بخواد باور کنی و نتونی،سخته که بخوای حرف بزنی ولی نشه که بزنی،سخته که دلت پر بکشه ولی فقط اشک چشات چاری بشه،آره سخته بخوای اونی بشی که اصلا نمیتونی بشی



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

امشبحالم خراب و خوبه،خرابه چون باوری را که از عشق در آن به مرز یقین رسیده بودم به یک باره شکست و فرو ریخت تا دیگر عشق زمینی تنها یک رویای دست نیافتنی برایم باقی بماند و خوبم چون از پیله ای که با تاروپود همه احساس و ایمانم به نام عشق برای خود ساخته تا واقعیت و دروغهای تلخش را نبینم،آزاد گردم.در بازی عشق مغلوب شدم،مغلوب صداقت و سادگیم .نه شکوه ای و نه شکایتی و نه نفرینی برای کسی دارم بلکه برعکس بهترین تقدیر و سرنوشت را که‌عاری از هرگونه دروغ و تباهی باشد،آرزو می کنم



تاريخ : دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

درزیر شرشر باران همنوا با آواز غمگین باران ،در سوگ جدایی گل رز،مرثیه مرگ رویاهایم را زمزمه می کنم.نمیدانم چرا با اینکه یک قصه پر غصه و تمام شده برایش شده ام باز خاطراتی که حالا نمیدانم واقعی بوده اند و یا تنها یک رویا که من در ذهنم ساخته بودم ،زنده می شود.و اینک من مسافر جا مانده از گذشته گامهای پایانی این زندگی سراسر حسرت و آه را با سرعت بر می دارم تا دیگر این قلب خسته و شکسته ام بیشتر ازین دچار گمگشتگی و سر در گمی نگردد .هنوز باران می بارد و شاید در سوگ سپید موی عاشقی که در زمانی نه چندان دور پروازی ابدی خواهد داشت



تاريخ : یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عشقی‌را‌که‌دیگر‌برایش‌پاسخی‌نیست،باید‌که‌فقط‌در‌قلب‌پنهانش‌داری‌وخود‌را‌از‌رنج‌بی‌پاسخی‌رها‌سازی‌که‌عاشق‌را‌سزاوار‌نیست‌این‌رنج‌ومنت



تاريخ : یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

درسفر عشق،علاوه بر همراهی و همدلی باید که هم قدم بود و با نگاهی پر امید به آینده آهسته و مطمئن قدم برداشت،چه بسا اگر یک نفر یا هردو بی تأمل و سریع گام بردارند،در نیمه راه این سفر از پای در آیند و هرگز به مقصد دست نیابند.(کلالی نژاد)



تاريخ : جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دیگه کم کم دارم خودمو فراموش میکنم که کی هستم؟در بین هجوم بی امان خاطره های تلخ و شیرین ،کلمات رو هم از خاطر برده ام.حتی دیگه به این واقعیت رسیده ام که عشق هرگز در من نمی میرد حتی اگر عشق مرا فراموش کند.انگار جز او برای هیچکس نمی توانم با دلم بنویسم،با دلی که علیرغم همه تلخیهای اخیر هنوز ،نبض طپشش اورا فریاد می زند.هر روز که می گذرد او دورتر و دورتر از من می شود و احساس بیقرار من ،نزدیک و نزدیک تر.گلها همه قشنگند ولی بعضی از آنها سمی و کشنده،اما گل رز آبی عطر و بوی دیگری دارد که هیچ چیز نمی تواند جای او را بگیرد و من تنها دلخوش به اینکه از دور تماشایش کنم.....



تاريخ : چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

یه وقتایی هر چقدرم که دلتنگ میشی باید سکوت کنی، هیچی بهش نگی،اون نمیتونه حال تورو درک کنه و دلتنگی یه طرفه ...... .



تاريخ : سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٤:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

راز چشمانت چیست بانوی من؟ چه آوازی را با چشمانت می خوانی که لبهایت سکوت کرده اند؟ بگو تا بارانی از اشکهای یاس را در زیر شاخه های درختان اقاقیا تقدیم تو نمایم.چه رازی را در لبانت پنهان نموده ای که طعم عناب و تمشکهای وحشی را با خود همراه دارد.همیشه بر این باور بوده ام که فرشته ای هستی به شکل آدمیان تا بیاموزی که هیچکس عشق را باور نداشته باشد اما افسوس که من نیاموختم



تاريخ : پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

آن سفر کرده یاری که دلم دنبال اوست،خداوندا بسلامت دارش



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ | ٥:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

هنوزم هنگامی که به گذشته فکر می کنم،لحظه های خوب با تو بودن را به خاطر می آورم.هنوز هم در بستر ذهن نا آرامم با یاد آن روزها آرام می گیرم.هنوز وقتی که باران می بارد به یاد چشمان قشنگت ،خیسی گونه های تکیده ام را حس می کنم.تو در اوج ناباوریهایم آمدی و مرا سرشار از باورهای عشق و محبت و صداقت نمودی، آنگونه که جز تو به هیچکس و هیچ چیز حتی خودم اعتماد نداشتم.هر نگاهت و هر کلامت دنیایی از مهربانی و پاکی و صداقت بود.ناباورانه آمدی و ناباورانه هم رفتی.رفتی ولی من هنوز در دلم امید بود تا آنکه با گذشت روزها هر چه من آشفته حال سوزان تر در آتش جدایی و فراقت می سوختم، تو بیشترو بیشتر از من دور شدی. در این مدت حتی یه لحظه، ذره ای از عشقی را که در قلبم جای داده ای کم نکردم.چقدر دلم آن روزهای زیبایم را می خواهد،روزهای عشق و مهربانی و صداقت را.چقدر دلم تنگ است....



تاريخ : شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفتن اگر میخواهی فراموشش کنی، حرفهای تلخ و رفتار سردش را به خاطر بیاور. گفتم آن که عاشق باشد، جز محبت و مهر وفای یار را هیچ چیز دیگر یاد نیاید که من هر آنچه را از او به یاد دارم، عشق بود و مهربانی



تاريخ : جمعه ٢٠ فروردین ۱۳٩٥ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

کاش می شد عشق را فراموش کرد،کاش می شد وقتی عشق خداحافظی میکنه و میره ،این توان رو داشته باشی که دیگه بهش فکر نکنی،اما لحظه لحظه خاطرات با او بودن رهات نمیکنه و هر طپش قلبت اونو صدا میزنه،همیشه بوی عطر تنش رو حس میکنی و نفسهاشو حس میکنی. دیگه هیچکس رو نمیتونی توی قلبت راه بدی و تعهد قلبی تورو از هر هوس دیگه ای که ممکنه به نام عشق ظاهر بشه دور میکنه.تو می مونی و خاطراتش،تو می مونی یاد محبتهاش. هنوز عطر تن تو که همراه با رایحه خوش نجابتت هست حس می کنم و بی اختیار گونه هام خیس یاد تو میشه،هنوز صدای خنده هاتو دوست دارم



تاريخ : دوشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٥ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چون نسیم آمد،با همان طراوت شبنم صبحگاهی،با بالهایی سپید و شالی به رنگ آبی آسمان که زینت بخش چهره مهربانش شده بود ،آمد و آغازی زیبا شد برای همه سالهای انتظارم،و دیرزمانی نگذشت که می خواستیم شروع کنیم فصل پنجم زندگی را،اما گویا همه اینها تنها رویایی بود چرا که طوفان زندگی بیرحمانه وزیدن گرفت،طوفانی که روح آزرده مرا آزرده تر کرد و قلب زخمی ام را مجروح تر از همیشه.گر چه که زمزمه وداعش را با گوش قلبم حس و انعکاس این زمزمه در قاب خیس چشمانم تجلی یافته است اما لحظه ،لحظه زندگیم را با یاد وخاطراتش سر خواهم کرد و همچنان این آتش را در دلم روشن نگه خواهم داشت که آدمی به امید زنده است هرچند بسیار کم رنگ باشد



تاريخ : شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ | ٧:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

بگذار امشب با شبنم چشمانم که در سخاوت نگاه زیبایت جاریست از عشق و هستی بنویسم.عشقی که برای همیشه در تمامی تار و پودم جاری گردیده است.نگاهت امشب رنگ مهتاب بود،روشن و روان در تمامی لحظه ها.صدایت گرچه که گاه با اندوه درونت همراه بود،اما مهربان بود.تو‌همیشه برایم بهترین بودی و برایم بهترین باقی خواهد ماند.گرچه دیگر شور گذشته را در تو نمی بینم ،اما خوب میدانم که وجودت هنوز سرشار از مهربانیست و این من هستم که باید آن را با چشم دل در تو ببینم



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در نگاه خسته من،جز او هیچکس قابل رؤیت نیست،در قلب شکسته من جز او،هیچکس را یارای ماندن نیست.هزاران دلیل برای دوست دانش دارم ولی برای دوست داشتنش نزد شما هیچ دلیلی نیست.نگاه خاموشش برایم پر از فریاد است،قلب مجروحش برایم هزاران بغض نهفته دارد،دوستش دارم به وسعت ابدیت و به توان بینهایت.اگر روزی یکی از گلبرگهای صداقتش صدایم کند که بمان کنارم،همه وجودم را به پایش می ریزم ،اما نه،حتی اگر صدایم هم نکند ،نگاهم هم نگاه نکند باز همه هستیم ،همه وجودم را نثارش می کنم



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

امشب آسمان دلم ابری بود و رنگ عشق غبارآلود وغم گرفته بود.اما بعد از گردبادی که نفس را در سینه ام حبس می کرد،باران عشق بر من وزیدن گرفت و نسیم روح افزای مهربانی از جانب او در نا امیدی ترین لحظات زندگیم مرا به ضیافت چشمان پر از مهر ومحبتش دعوت نمود.من بودم و او و بهت و بغضی که به صورت اشک شوق از چشمانم جاری گردید و اینک به تو می گویم که قسم به گلبرگهای صداقتت،قسم به عطر خوش نجابتت،قسم به اشکهای پاک جاری بر گونه ات که تا اخرین نفس هرگز تنهایت نخواهم گذاشت ای تو بهترینم



تاريخ : پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳٩٤ | ٦:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گاهی باید سوخت وخاکسترشد ولی هیچی نگفت،و شکست دگر باره من در برزخ عشقی که طعم تلخ نابی برایم دارد.این بار دست تقدیر که توسط دیگران رقم زده شد،مرا به این وادی کشانید.دیگر نه خیانتی بود و نه.... من که هستم وچی هستم؟ قصه عشق همیشه با ناکامی همراه بوده است و من همیشه جزئی از این قصه بوده ام.مرا خود خواه نامیدندو...... حتی کلمات از ذهن آشفته ام می گریزند،شاید هم مثل همیشه جرأت بیان آنچه که درون سینه غم گرفته ام تلنبار شده را ندارم،اما دیگر بخوبی میدانم که جاده عشق برای من یک طرفه شده است و انتهای این جاده برای من تکه ای پارچه سفید متقال و روبانی مشکی بر قاب تصویر غم گرفته ام می باشد.



تاريخ : سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳٩٤ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

باز دگربار من هستم وتنهائی همیشگی ام،من هستم وحرف وحدیثهای بسیار از بی وفایی و نامردی هایی که اینک چون سایه با من همراه شده است،اما چه بگویم وچگونه بگویم که چنین نبوده است،همه حرفها وتهمتها را به جان می خرم تا فقط اوو بداند که رسم عاشقی را به جای آوردم تا که مبادا بر چشمان مهربانش اشکی بنشیند و بر حریر ارغوانی نازک خیالش خطی بیفتد.بگذار دیگران هرچه می خواهند ،مرا بخوانند ولی او در آرامش بماند



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

مرا مجرم بدانید و هر مجازاتی را که مستوجب آنم بر من روا دارید که جرم من در این زمانه مدرن شما که احساس و محبت وعاطفه تنها واژگانی منسوخ و عاری از معنا گردیده اند،عاشق گردیده ام و چون شماها دیگر نیستم.مرا به دار مجازات آویزید که نمیتوانم انکار عشق نمایم و به بیان شما عقلم ضایع گردیده و مجنونی در میان شما عاقلان،در دنیایی متفاوت با دنیای شما سیر می نمایم.من،سپید مویی عاشق هستم که عشق را زیبا می بینم و زیبا را عشق.اما آخرین خواسته این محکوم را اجابت نمائید و بگذارید چند روز،فقط چند روز با عشقی زیبا زندگی نمایم



تاريخ : شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ | ٤:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گاهی اثبات عشق درماندن است وتحمل همه سختیها ومرارتهایش تا بگویی تا آخرایستاده ام و گاه در رفتن تا نشان دهی که خوشبختی وآینده معشوق برایت بیشتر از خواسته دل خودت اهمیت دارد که هیچ ،بلکه از خودت هم می گذری.واینک در این برزخ ماندن و رفتن هیچ نمی توانم بگویم که اگربه هرطرف گام بردارم می سوزم و تنها راه در این می بینم که بگویم هر چه او بخواهد،همان شود.



تاريخ : شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب
دنیا، دنیا، هرچند ارزشش رو نداری، ولی از تو مهلت می خواهم، برای همهُ حسرتهایم، برای قلب مجروح و فراموش شده ام، و تو ای قلب شکسته من، می دانم که همیشه زخم خورده ای، واین زخمها را هرگز التیامی نخواهد بود. می دانم که تو با من هرگز خوشبخت نبوده ای. هربار که تو را به امید چشیدن طعم شیرین عشق دست کسی سپردم، زخمی تر از قبل باز گشتی و من باز هم مثل همیشه به تو گفتم، گذشته را فراموش کن و همچنان مأمن. مِهر و مهربانی باش. زمان زیادی با غم و اندوه سپری شده است، و من از تو ای دنیا مهلت خواستم و دیگر به من نگو که زمان عشق تو به پایان رسیده است. دنیا و آدمهاش هرچه می خواهند بگویند
 ای قلب مجروح و زخمیم، من و تو دوباره با هم همراه خواهیم شد، برای شکفتنی دیگر، برای شکفتنی "زیبا". و این بار همراه با بیخوابی و بیداری ما، ماه هم بیدار خواهد ماند.(کلالی نژاد)


تاريخ : پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه ناگهانی، سرزده و بی خبر پا به کلبه حقیرانه قلبم نهادی که اینک در برابرت. چنین شرمگین گشته ام. هیچ متاعی که در خور تو باشد، در این کلبه فقیرانه ام نیست تا از تو پذیرائی کنم.حتی این قلبم هم آنقدر داغ و زخم دارد که شرم می کنم. جلوی پایت بگذارم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

آنچه را که فقط یک رویا می پنداشتم، رویا نبود، "زیبا" بود، فراتراز یک رویا. در هجوم همه سایه های ناباوریهایم تو از کدامین آسمان پا به دنیای پر از غم وغصه من نهاده ای که اینک دگربار، حالم را دگرگون نموده ای؟حال من مانده ام و دنیایی از پرواز خیال و اندیشه، پرواز به زمان محال.در نگاه تو، چه رازی نهفته بود که قصه هزار و یک شب گشتی برایم. کاش می شد که بگویم......



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

این من هستم، برگی زرد در خزان زندگی، افسرده و پژمرده از بازی روزگار، که زخم دهها نامردمی و بیوفائی بر تَن دارد، واینک در واپسین لحظات زندگیش، شوق بودن و ماندن پیدا کرده است، در تمامی این سالها خود متعجب از "بودنم"، بوده ام،چگونه می توانستم باور نمایم که با همه طوفانی که در مسیرش قرار داشته ام، باز هم پابرجا بر تک درخت خشک تنهائیم برزمین نیفتاده باشم، شاید که نقاشی چیره دست تنها تصویری از من را بر روی دیواری که مقابلش درختی خشکیده است، کشیده باشد، اگرچنین باشد پس چرا، رنگهای زرد و نارنجی ام در زیر باران نامهربانیها همچنان بدون تغییر مانده است؟ نه این خود من هستم و تنها یک امید مرا همچنان بر روی شاخه درختی که سالهاست خشکیده است، نگه داشته است، آری تنها یک امید، امید به ""حادثه سرخ سیب ""



تاريخ : جمعه ۸ آبان ۱۳٩٤ | ۸:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

وقتی به این سرفه های مکررو حبسهای گاه وبیگاه نفس درسینه ام می نگرم درمی یابم که انتهای این جاده نزدیک است ومن مانده ام ویه دنیاحسرتهای نهانم.شایدکه دیگربرایم دیرباشدکه ازشکفتن گل رزحرف بزنم.اماوصیت میکنم برسنگ مزارم بنویسند: گل رز صورتی را نشکفته بدید وبرفت



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

وقتی غم توی وجودت میشینه همیشه همدم و همراهت میشه.امشب دلم کمی گریه می خواد و یه پیمانه از می ناب که کمی آرومم کنه.پیمانه ای که ساقیش تو باشی.بازم دلم شونه هاتو میخواد تا سرمو بذارم و چشامو ببندم و رایحه خوش تنت، مست و بیهوش شوم غمها رو فراموش کنم.چقدر خوب می شد اگه می شد واسه همیشه چشام بسته می شد.



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در گذشته قصه عشق همیشه با غم و اندوه همراه بوده است وپایانی نافرجام و امروز دیگر این قصه نه اندوهی دارد و نه ....امروز دیگر عشقی نمی یابی تا در او اندوه را ببینی...سایه ایست مبهم از صداقت و تصویری روشن از هوس....



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دگر بار در این انتهای جاده زندگی که بی پایان می پنداشتمش،جرعه ای از شراب عشق رو نوشیده ام.شرابی که خوب می دانم برایم جام شوکران بوده است و فرجامش کاملا معلوم.



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

می خواهم در دریای وجودت غرق شوم با آن که میدانم هیچ ساحلی نجاتی برایم وجود نخواهد داشت.می خواهم در شعله های فروزان نگاهت بسوزم تا جز خاکستر چیزی از من باقی نماند، شاید ، فقط شاید روزی باد خاکسترم را در زیر پایت قرار دهد و تو به یاد آوری  این نارون پیر شکسته را



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

اگر پیکر تراش بودم ، تندیسی یخی ازتو می تراشیدم تا در کنار شفافیت وجود ساده و بی آلایشت و در کنار همه زیبائیت قلب یخی تورا نمایان سازم.. اگر نقاشی چیره دست بودم پیکر عریان تورا بدون قلب  به تصویر می کشیدم و اگر مجنونت نبودم،هیچ نمی گفتم و هیچ نمی نوشتم

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

اهل دل ولی خسته ، سوار بر شاخه خشک تنهایی ، شناور در رود خانه پر خروش هستی ، به دنبال راهی شدن در دریای آرامش ،رهسپار آغازی نو به سمت بیکران ها پیش می رود. اما خوب می داند که این دریا هم طوفانی خواهد بود و هیچ تضمینی واسه پیدا کردن آرامش نخواهد بود



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ