سایه صداقت
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
 

در گذشته قصه عشق همیشه با غم و اندوه همراه بوده است وپایانی نافرجام و امروز دیگر این قصه نه اندوهی دارد و نه ....امروز دیگر عشقی نمی یابی تا در او اندوه را ببینی...سایه ایست مبهم از صداقت و تصویری روشن از هوس....


 
 
جام آخر
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
 

دگر بار در این انتهای جاده زندگی که بی پایان می پنداشتمش،جرعه ای از شراب عشق رو نوشیده ام.شرابی که خوب می دانم برایم جام شوکران بوده است و فرجامش کاملا معلوم.


 
 
خاکستر وجودم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

می خواهم در دریای وجودت غرق شوم با آن که میدانم هیچ ساحلی نجاتی برایم وجود نخواهد داشت.می خواهم در شعله های فروزان نگاهت بسوزم تا جز خاکستر چیزی از من باقی نماند، شاید ، فقط شاید روزی باد خاکسترم را در زیر پایت قرار دهد و تو به یاد آوری  این نارون پیر شکسته را


 
 
قلب یخی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

اگر پیکر تراش بودم ، تندیسی یخی ازتو می تراشیدم تا در کنار شفافیت وجود ساده و بی آلایشت و در کنار همه زیبائیت قلب یخی تورا نمایان سازم.. اگر نقاشی چیره دست بودم پیکر عریان تورا بدون قلب  به تصویر می کشیدم و اگر مجنونت نبودم،هیچ نمی گفتم و هیچ نمی نوشتم

 


 
 
اهل دل
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

اهل دل ولی خسته ، سوار بر شاخه خشک تنهایی ، شناور در رود خانه پر خروش هستی ، به دنبال راهی شدن در دریای آرامش ،رهسپار آغازی نو به سمت بیکران ها پیش می رود. اما خوب می داند که این دریا هم طوفانی خواهد بود و هیچ تضمینی واسه پیدا کردن آرامش نخواهد بود


 
 
بی تو بودن
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
 

می شود عاشق بود بی آنکه معشوق را دیده باشی، می شود گریست بی آنکه اشکی از چشمانت سرازیر شود، می توان هزاران حرف را بگویی بی آنکه لب بگشایی ،اما نمی توان زنده بود بی آنکه به تو فکر نکرد


 
 
دیوانه
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
 

توکه سخن می گویی،کلامت هر چه باشد،برایم آرامش است و احساس.احساس بودن آنچه که نیستم و میخواستم و میخواهم که باشم.گرچه که نشانی ازوصل نیست ولی در لاله لای این سخن گفتن از گسستنها،وصلی از نوع خاص" بودن" و درمعنا "شدن "را می یابم و این یعنی همان منظر دوری که چشم انداز دورش آرامم می کند. درست است که دیوانه شده ام و آن هم از نوع فراتر از زنجیری،ولی هرگز تو را فراموش نکرده ام و باید که با همین خیال هم خوش باشم که هستم ، چرا که هنوز در یاد تو هستم

 

 

 


 
 
حتی یک تفس
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
 

چند سال است ، نمی دانم . چند روز یا سال دیگر طول خواهد کشید باز هم نمی دانم. ولی تا آخرین لحظه همچنان در جستجویت خواهم بود حتی اگر یک نفس به پایان مانده باشد.


 
 
طوفان عشق
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳
 

«عشق» همچون موجی آرام می آید و همچون طوفانی ویرانگر می گذرد.


 
 
ابرهای خیال من
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

احساس گرم و سرگشته ام را بر روی ابرهای خیالم می لغزانم تا باران شود و بر تو ببارد شاید که نهالی، هر چند کوچک در هزار توی نهان رنجهایت جوانه ای زندو مرا به خاطر داشته باشی .منی که هرگز ندیدمت ولی همیشه و همیشه تو را در در همه صفحه خاطراتم جای داده ام . و من  هر روز با اشک چشمان از سو رفته ام وضو می گیرم تا بخوانم صفحه سفید باتوبودنم را....


 
 
دوست داشتنی از جنس خاک
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

واست مینویسم ، واسه تو که باورت دارم، باورت دارم چون تورو از خودم به خودم نزدیکتر می بینم.هر وقت که دلم طوفانی میشه و ساحلی  واسه رهایی از غم نمی یابم تنها تویی که ساحل آرامشم میشی.آرامشی که به رنگ روشن شقایقهای دشت تنهائیمه.خودم  هم به درستی نمیدونم دوست داشتن تو واسم  از چه جنسیه؟ شاید از جنس یه حریر آبی ، یا از جنس سبز یه نگاه نجیب، تنها اینو میدونم که یه جور خاص دوستت دارم.یه جورمثل عطر گلهای یاس ،از جنس خاک


 
 
فطره اشک تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

من ، ره گم کرده در این  دیار هستی ،به دنبال قطره اشکی صادقانه بودم تا فرو ریزد بر من و جان تازه ای بر کالبد خسته و بی جانم ببخشد.و تو ای دوست خوبم منت نهادی بر من و زیباترین و مهربانترین و پاکترین اشک چشمانت را که حاصل سالها رنج  و خون دل خوردن از نا مردمیهای این روزگار بود بی هیچ منتی ، به من ارزانی داشتی . و من چگونه می توانم این همه  شکوه جاودانه را در این قحطی محبت و عاطفه توصیف نموده و تشکر نمایم.تنها یک جمله می توانم بگویم  که لیاقت این همه خوبی تورو ندارم دوست مهربانم .متشکرم


 
 
مرکب اشکهایم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

بی گمان روزی تو را خواهم سرود با همه نا نوشته هایی که در قلب خسته و رمیده ام برایت پنهان داشته ام. تورا بر بلند آسمان عشق و محبت می سرایم ، با قلمی از جنس سرو بلند هستی و با مرکب اشکهایم.یاد نگاه پاک و صمیمانه ات را در لابه لای برگهای  رز صورتی در میان شاخه هایی  از جنس یاس و مهربانی تو خوب همیشگی ام  نگه خواهم داشت تا همیشه عطر خوش کلام مهربانت را با تمام وجود رو به زوالم حس نمایم .بی آن که بدانی ،من در وجودت  ذوب  خواهم شد و وا پسین لحظه هایم را در تو به سر خواهم برد


 
 
در امتداد دلتنگی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
 

اندیشیدن به تو برایم زیباست همانطور که با تو بودن برایم رویایی زیباتر است.شبانگاهان که خواب تو را می بینم همه ترسم از آن می شود که بیدار شوم و دگر بار این رویای شیرینم ، به پایان رسد. هر گاه که نشانی از تو می یابم بسان کودکی می مانم که با دیدن آن چه  دوست دارد با خنده معصومانه اش بلندای خوشبختیش را جلوه گر می سازد.و من با دیدن هر نشانی از تو از کویر خشک و سوزان دلتنگیهایم به سبز نگاه تو پرواز می نمایم و در گستره ابر خیالم، نگفته هایم را برایت زمزمه می کنم و منتظر می مانم تا برایم آواز باران را نجوی نمایی. خوب همیشگی من باز همچون گذشته دلتنگتم و در امتداد این دلتنگی با آرزوی اولین دیدارلحظه هایم را سپری می نمایم


 
 
راز چشمان تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳
 

نمیدانم چه رازی در چشمانت نهفته است که هر بار به تصویرت می نگرم سخنی تازه برایم دارد.تو گویی این غم پنهان در نگاهت برایم سالهاست که آشناست و من همچنان در انتظار دعوت به ضیافت شبنم این نگاه ،لحظه ها را سپری می نمایم.سخن از تو گفتن برایم آسان نیست چرا که در هزار توی پیچ و خم هر نگاهت افسانه ای نو از مهر و هستی را می یابم که مرا سر گشته و شیداتر می نماید.راز چشمان تو راز تمام جنگلهای سبزیست که من در کویر برهوت تنهائیم، تنها به رویای باتو بودن می توانم دلخوش باشم چرا که خوب می دانم در خلوت مه آلود آن اغیار را  راهی نیست.بی پرده بگویم....نه همان بهتر که سخن کوتاه کنم و حرف دل را دل جای بگذارم تا این رویای شیرین باقی بماند....


 
 
باز رویائی دیگر
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
 

من پر شدم از لحظه های تنهائی ، لحظه هایی به رنگ دلواپسی.. لحظه هایی که تکرارش آه است و افسوس چشمان بی فروغم را می بندم  تا که شاید کورسویی از امید را بتوانم در خیالم تصور نمایم و  دلخوش به این رویای  شبانه با تو بودن شبی دیگررا سر نمایم .رویایی که تو هستی و من بدون هیچ کلامی ، تنها نگاهمان است که با یدیگر سخن می گویند ودلهایمان مملو از شور هستی .ولی افسوس که دگر بار صبح فرا می رسد و باز من تنها می شوم ، تنهای تنها ....


 
 
شور عشق
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
 

هرچه من بیشتر و بیشتر می خواهم به تو نزدیکتر شوم ،تو خودرا لحظه به لحظه از من دور و دورتر می سازی.گفتی که آسمان عشق من خاکستریست و من زاده غم هستم و تو نیز دنیایی پر از شور وشادی می خواهی نه دنیایی سرشاراز شور و شیدایی.کاش باورداشتی که این شادیها فریبنده است و با کوچکترین خدشه ای تبدیل به ماتم می شود ولی شور عشق و شیدایی با هر زخمی که بر آن وارد می شود هرچند زخمش عمیقتر می شود ولی عیار عشق آشکارتر...


 
 
یاد تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 

با تو هستم افسانه هستی من،با تو که می پنداری تو را فراموش کرده و دیگر به تو نمی اندیشم، اما نمیدانی که این افسانه برای من جاودانه می باشد و هرگز ازدهنم محو نخواهدگردید.تو حدیث عشقی نو برایم بودی که نگرشم را نسبت به باورهایم تثبیت بخشید و دنیایم را عوض کرد گرچه  همانطور که هردو میدانستیم نافرجام به پایان رسید ولی خاطرات آن همیشه با من خواهد ماند


 
 
سایه غم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
 

غمها،ابر شوید و بر سرم سایه افکنید که دیگر خورشیدشادی را نمی خواهم. اشکها،باران شوید و بر گونه های تکیده ام فرود آئید تا خیس چشمانم،نبیند آنچه را که از بیوفائی او می بیند.تنهابرایم خاطره ای از او بس که طاقت دیدار این همه بی مهری اورا دیگر ندارم .آه که چه بی رحم است خنجر عشق که این گونه بی محابا بر قلب رمیده ام فرود می آید.برای کشتن من همان ضربه گفتن "بازیچه ام بودی" بس بود پس چرا این همه ...


 
 
باورها
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
 

خسته از این بازی روزگازم. خسته از این باور نکردنهای تو هستم. آنقدر باورم نکردی که کم کم خودم هم باورم را از دست داده ام اما نه ، من با همین باورها زنده ام و در انتظار روزی هستم که باور کنی عشق را ، محبت را و اینکه زندگی احساس هست و شور، احساس هست و عم ، اری منتظر هستم باور کنی، هر چند میدانم زمانی به این باور خواهی رسید که من دیگر نخواهم بود و اگر آن روز با قطره اشکی هم یادم کنی روحم آرام خوهد گرفت ای عشق مرا نکرده باور...


 
 
مجازات عشق
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

لبانت را تازیانه کن و با شلاق عشق بر لبان خشکیده ام فرود اور تا دگر بار فریب نگاه اغوا گرت را نخورم. دستانت را حلقه کن و چون طناب بر گردنم بینداز تا نفس هایم در پیچ و خم گیسوان بلندت خاموش شوند.مرا در آغوشت به سختی بیفشار تا قلب خسته و خوش باورم سردی قلب یخیت را احساس نماید و اینقدر بهانه ات را نگیرد و این مجازاتی  است که من....


 
 
نفرین
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

از همان روز اول که تو را دیدم،دانستم که دل در گرو عشق تو نهادن, فرجامش تباهیست و سوختنی بی حاصل.آنچه من از تو می خواستم تنها ذره ای محبت صادقانه بود وبس و گفتم که در ازایش تمام زندگیم را به پایت می ریزم, و ریختم ولی افسوس که تو همان یک ذره محبت را هم از من دریغ کردی  و سخت بود برایم که تو هنگام سوختن و نابود شدنم در اغوش دیگری با لبخند تمسخر آمیزت قهقهه مستانه سر داده بودی. نفرین بر تو و....


 
 
مروارید
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

گفت: میخوام ماهی صید کنم.گفتمش پس به دنبال شاه ماهی نباش که نتونی نگهش داری. یه صدف پیدا کن که مرواریدش همون صدفش باشه تا بتونی همیشه در دستات نگهش داری و چشم اغیار هم اونو ازتو نربایند


 
 
عشق ما
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

تو در من و من در تو

تا اوج آسمان،با سبدی ازگلهای عشق

پروازی دیگررا آغاز کنیم

پنهان کنیم غمهایمان را در پشت ابرهای سفید

تا گاه که نگاهشان می کنیم ،یادمان باشد اغاز را

تا که دیگر نفریبد لبخند زود  گذرمارا

عشق را در سینه نهان داریم

تا به یغما نبرندش دلبران بی دل آن را

سربر شانه یکدگر می نهیم

تا نفسهایمان گره زند به هم افلاک را

و بوسه ای از جنس نیایش،گواهی باشد

پایان تنهائیمان را


 
 
میزان عشق
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
 
گفت: بگو چقدر دوستم داری؟ نگاهش کردم و گفتم : آنقدر که حتی اگردوستم هم نداشته باشی عاشقانه دوستت داشته باشم.

 
 
«یلدای من»
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

«یلدا» برای من فراتر ازیک شب است. «یلدا» واسه من یعنی یه عمر زندگی. یعنی خاطره ای که تا ابد با من خواهد بود.زیباترین لحظه های زندگیم را با «یلدا» تصویر نموده ام و تمامی حرفهای نگفته دلم رو به او گفته ام.گاه «یلدا برایم «افسانه» می شود و گاه «هستی».«یلدا» تبلور عشق به معنای واقعی آن در نهانگاه ذهن خاک گرفته من است که هرسال غبار از آن می زدایدو حرفی نو را آغاز می کند. «یلدا» یعنی بلندای هستی در زیباترین «سیما»ی ممکن آن ....


 
 
التیام
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
 

برای تو می نویسم خوب من. برای تو که همسفر، همراه و هم نفسم  در این روزهای پائیزیم هستی،چقدر خوب است که تو را دارم، تویی که با نگاه مهربانت غمی را که مدتها در دلم آشیانه کرده بود ولو برای مدتی کوتاه هم که شده زدودی ،تویی که التیام بخش زخمهای باورهای قشنگ  دیرینه ام گشته ای. اری با تو هستم همسفرخوبم.چگونه می توانم پاسخگوی این همه مهربانیت باشم . تو خود بگو،چگونه می توانم؟با من باش ، با من بمان خوبم که پایان راهم نزدیک است.


 
 
 
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
 

عشق و عشق ورزیدن، هم لیاقت می خواهد و هم شهامت. لیاقت دوست داشتن و و دوست داشته شدن وشهامت خون دل خوردن ازکنایه های آنانی که از درک مفهوم عشق عاجزند و حریم عشق را مقدس نمی دارند.و شجاعت پذیرفتن همه مسئولیتها و قید و بندهایی را که عشق بر پای عاشق می نهد که این خود محک عشق است . اگر این شهامت و لیاقت را در خود می بینی شهد شیرین عشق گوارایت باد.


 
 
خیس چشمانم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
 

خیس چشمانم، در قبله گاه نگاهت می شکند و قطره ای اشک می شود وجاری از چشمان کم فروغم. سرت را بر شانه ام بگذار تا در آستان جانانت آواز عشق را نجوی نمایم.


 
 
دریای طوفانی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
 

به تو گفتم که در این دریای مواج و متلاطم پریشانی, سرگردانم  دستم را بگیر ولی افسوس که تو رهایم کردی و من ماندم و تخته پوسیده ای که ناچار به آن چنگ انداختم که شاید به ساحل آرامش دست یایم ولی افسوس که باوری خطاداشتم و در این طوفان باختم و باختم همه هستیم را.


 
 
صدای بی کلام
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
 

نگاهت می کنم بی آنکه چشمانم باز باشد. صدایت می کنم بی آنکه کلامی بر زبان آورم.احساست می کنم بی آنکه وجودم را احساس نمایی ، و افسوس که تو نمیدانی.


 
 
عشق و زمان
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
 

«عشق» برای عاشق تمام زندگیست و جاودانه. عاشق همیشه عاشق است و هیچ چیز مانع از کم شدنش نخواهد شد حتی گذشت زمان


 
 
روح خسته
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢
 

آه که چه دل مرده گشته ام.با این که بر این باورم شادی رو باید در سخت ترین لحظه های زندگی  جست اما تنها سختیش نصیبم می شود .همیشه به دنبال یه روح عاشق بودم تا تسکینم دهد اما گویا باید این عشق را در تن یه عاشق بجویم. عشقی که هرگز بدین صورت آن را قبول نداشته ام.روح خسته ام یک تن خاکی میخواهد. از جنس افتاب که گرم نماید این تن سردم را.زلفی افشان که پنهان نماید صورتم را در تارهایش .بوسه ای از جنس مهتاب می خواهم تا دگر بار طعم عناب را حس نمایم  و همه اینها فریبی بیش نیست تا کم آرام گیرم


 
 
وداع جانان
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

شعله از خرمن دل بر می خیزد.یک دیده اشک شوق دارد و یک دیده اشک غم.آن یکی می گوید مهربانم می رود تا کلبه ای دیگر را گلستان نماید وان دگر در ماتم وداعش آرام ندارد. به دیدگانم بگویید مژه بر هم نزنند تا در واپسین وداع , به اندازه یک مژه بر هم زدن هم از دیدن باز نمانند. گل همیشه بهارم واژه ها را توان توصیف این حال شوریده ام نیست.زمان خواهد گذشت، نمیدانم زنده خواهم بود یا نه ؟ و اگر باشم آیا باز هم این سپید موی ژولیده را خواهی شناخت یا نه؟ دلم می خواهد خاکم هم بستری باشد برای رویش گل رز صورتی قشنگم.بگذار دگر سکوت اختیار نمایم که دیگر مرا یارای سخن گفتن نیست.


 
 
باز حضرت عشق
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

باز دوباره حضرت عشق آمده است و پشت شیشه دل شکسته ام را می زند.گویا موی سپیدم را نمی بیند و شاید هم  میخواهد رسوای عام و خاصم نماید.حضرت عشق نفسی دیگر برایم باقی نمانده است تا تعارفت کنم داخل این کلبه غم گرفته ام  شوی. دیگر طاقتی برایم نمانده است تا دگر بار شکست را در دل رمیده ام تحمل نمایم. حضرت عشق از من بگذر که با همه باورهایم در باره تو هیچکس باورم نکرد ، هیچکس...


 
 
نازنین من
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 

تنها یک جمله صادقانه تو بر صفحه کاغذی بی جون کافیست تا دل مرده منو جون دار کنه.ازت نمیخوام جمله ای عاشقانه بنویسی  که سخت از عشق و عاشقی دلخسته شده ام.تنها یه نگاه نجیبانه تو کافیست تا رنگ سیاه زندگیمو سفید کنه، بازم نمیگم نگاه عاشقانه که این روزا راحت میشه نگاه عاشقانه رو تقلید کرد.تنها یه کلام امیدوارانه توکافیه  تا همه نا امیدیها رو از دفتر تلخ زندگیم پاک کنه. نازنین من اصلا هیچی نگو ، هیچی ننویس، نگاهم نکن، فقط بگذار تا لحظه ای نگاهت کنم تا زندگی را دوباره آغاز کنم


 
 
جفای تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
 

برای تو می نویسم،افسانه هستی من که هستیم را به یغما بردی و بی بهانه ترکم کردی،برای تو که هرگز اشکهایم را ندیده بودی و وقتی دیدی خندیدی و رفتی،گمان کردی که فراموشم شدی، ولی نه هرگز نتوانستم فراموشت کنم حتی با همه جفایی که در حقم روا داشتی .آرزو می کنم که هرگز و هیچ زمان و هیچ کس به تو جفا نکندو همیشه خنده زینت بخش لیهای قشنگت باشد


 
 
گفتم و گفتی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

می خواهم باورت کنم،صریح تر بگویم ، میخواهم باورهایم را باور کنم.هر چند که تو به آنها می خندی و آنها را به سخره می گیری.گفتی چگونه باورت کنم؟ گفتم : چه کار کنم تا باورم کنی؟ گفتی: باورهایت را بشکن. گفتم:پس باید تو را انکار کنم.گفتی : انکارم کن! گفتم :انکار تو خلاف عهدیست که با تو یک سویه بسته ام.گفتی : کدام عهد؟ گفتم این که جز واقعیت چیزی به تو نگویم ،هرچند به ضررم باشد.گفتی : اگر رهایت کنم جه می کنی؟گفتم باز هم دوستت خواهم داشت.گفته بودم برای دوست داشتن اجازه لازم نیست.گفتی: دوست داشتن یک طرفه فنا شدن است و فنا می شوی! گفتم : بهتراست بگویی فدا می شوم و این یعنی ادامه زندگی .گفتی اگر فداشوی دیگر ادامه ای وجود نخواهد داشت و به پایان رسیده ای.گفتم : نه، به باور باورهایم رسیده ام


 
 
منتظر آمدنش
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
 

گاه که می خواهم بنویسم و قلم در دستم نمی چرخد یاد لحظاتی می افتم که پای تخته سیاه گچ در دستانم تنها نقطه ای برروی آن می گذارد و ذهنم خاموش می شود.سالهاست که منتظر آمدنش هستم و هر بار که فکر می کنم او را یافته ام ،دیری نمی پاید که به شبح بودن آن پی می برم.رویایی که کابوس می شود و کابوسی که تمام نمی شود.سرگردان رویاهایی شده ام که دیگر حباب شده اند و چه زود می شکنند قبل از آن که لذت غرق شدن در آنها را درک نمایم.شاید هرگز او را نیابم ولی هرگز هم امیدم را از دست نمی دهم. و اگر نباشم تنها می خواهم بداند که جقدر منتظرش بوده ام و چقدر دوستش داشتم بی آن که او خود بداند


 
 
گریه شبانه
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

من از پشت حصار ناباوریهایم به تو رسیدم،باورم کن. من در شرم قحط مهر و عاطفه تو را یافته ام ، پیدایم کن.من در بغض گریه های شبانه ام به تو اندیشیده ام ، کمی هم به من بیندیش.و چه سخت است که به تو بگویم همه دنیای من هستی ،هستیم را پذیرا باش.


 
 
تصویر رویاهایم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
 

وقتی که برایم از گذشته حرف می زنی،شبنم خیس چشمانت من را در غربت نگاهت گم نموده و تنها تصویری از رویاهایم را در آینه دیدگانت می یابم.و تو نمی دانی که چقدر کلامت برایم آرام بخش است.تو زیباترین احساس را با ساده ترین کلمات بیان می کنی و نمیدانی که چه هیمه ای در درونم افروخته ای. تو از او می گویی و من خاموش می شنوم و سر بر گونه می نهم تا نبینی اشک بی جوابم را و ندانی احساس سر خورده از روزگارم را.تنها می توانم برایت آرزو کنم تا او قدر این احساس زیبا را بداند و بفهمد تورا و با یک گل رز پاسخ گوید


 
 
گذر از کوچه نگاهت
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

باز لرزشی دیگر را در دل خسته خود احساس می کنم.شاید هم پس لرزه هایی هست که لرزش اولیه آن ،در آن سالهای دور مرا ویران و خانه نشینم کرد. این بارهم مثل گذشته تمنای من جسم نیست،بلکه تمنای قسمتی از احساس است که می خواهم وقتی از کوچه های نگاهت گذر می کنم،پلکهایت را روی هم نگذاری تا لحظه ای، آری فقط لحظه ای کوتاه ،بخوانم شعر بودن را در چشمانت.بخوانم تا بشکنم این باور ناباوریهایم را . و اگر چنین شود تمام ستاره های آسمان را می چینم تادر گلبرگهایی از گل رز تقدیم تو نمایم ،با نجوایی که دوست داشتن چه زیباست،زیباتر از عشق، زیباتر از هرچه که زیبا می خوانمش. (اشک بی جواب)


 
 
عطر یاد تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

در این شب سرد، تنها و شکسته از بازی روزگار یاد تو گرما بخش وجودم گردیده است. تویی که می دانم  هنوز نمی دانیم.لحظه هایم را با عطر دل انگیز تنت که هنوز دراعماق وچودم جاریست سر می نمایم شاید که روزی تو بیایی. بیایی و زنگار از این روح افسرده و ویرانم بزدائی.(اشک بی جواب)


 
 
باز هم یاد و
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

با تو هستم افسانه هستی من،با تو که می خواستی نبودنت را برایم یک عادت کنی و لی ندونستی که لحظه لحظه خاطرات با تو بودنت برایم یک باور شده است،باوری پر رنگ از رنگین کمان عشق که در آسمان تاریک لحظه های تنهائیم نور افشانی می کند...(اشک بی جواب)


 
 
افلاک
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
 

تو سر بر افلاک می سایی و من سر بر عرش .تو در باغ بلورین سیر می کنی و من در کویر خشک تنهایی.تو در امتداد قهقهه مستانه ات و من درسایه ناله شبانه ام.تو دل زده از خوشیهای شبانه و من خسته از مصیبت های روزانه ام. بگو آری بگو تو کجا هستی و من کجا؟..(اشک بی جواب)


 
 
همزاد پاک دریا
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 

به تو می اندیشم،به تو که همزاد پاک دریایی،به تو که همچون نسیمی روح افزا، در دل یک طوفانی. تو به سان موجی می مانی که می آیی و می روی و با هر بار آمدنت غبار غم را از دل خسته ام می زدائی و دوباره می روی . اندیشیدن به تو ،یعنی اندیشیدن به همان قله نور،به همان شادی دور.به همان سنگ صبور.تو واسم یاس سپیدی، تو واسم اوج امیدی، تو واسم دوست داشتنی هستی با آن که خوب می دانم رفتنی هستی.اما زندگی سراسر یک تلاش است تلاشی برای نگه داشتن تمام دوست داشتنیها.( اشک بی جواب)


 
 
عیدی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
 

بوی عید داره میاد نمیتونم بهت عیدی بدم ولی میتونم بارون بشم تا گلهای دشت دلت رو عاشق کنم. نمیتونم بهت عیدی بدم ولی میتونم ماهی بشم تو تنگ بلور هفت سینت تا از اونجا نگات کنم،نگام کنی و لبخندی روی لبات جاری کنم.نمیتونم بهت عیدی بدم ولی میتونم یه شهاب بشم تا لحظه ای آسمون دلتو روشن کنم،نمیتونم بهت عیدی بدم ولی میتونم اشک بی جواب بشم تا...(اشک بی جواب)


 
 
زلف پریشانت
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
 

می خواهم بوسه ای شوم به گرمی دستان مهربانت تا با نسیم نجابت نگاهت،از  زلف پریشانت گذر نمایم و بر گونه هایت جاری گردم تا آن زمان فرارسد که گرد حرم لبانت طواف عشق نمایم تا آن هنگام که قطره ای شوم کوچک،در گوشه ای از چشمان دریا ئیت.( اشک بی جواب)


 
 
شهید آوینی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
 

شهید آوینی


 
 
 
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
 

نمیدونم شاید،عشق لبخند زیبای غم باشه .(اشک بی جواب)


 
 
belive me
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

I just hear your voice,

I just saw your eyes

When you went,

I was so sad, so upset

And that  time, I sought the raining story.

I have trusted you,

But,

You never belive it  .

My dear,belive me, that your belive is my life

 


 
 
با هم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 

میشه گفت:؟؟؟؟

توهستی و من. دور از هر نگاه نامحرم.ساده وبی ادعا.تو در من و من در تو.نگاهمان در هم گره خورده  و هیچ کداممان از نگاه یکدیگر دل نمی کنیم و  شدیم دلداده و دل سپرده.لحظه هایمان بی یکدیگر معنایی ندارند. غزلهای تنهائیمان را تنها برای هم می سرائیم و بس و ... حال, نه من هستیم و نه ما.هردو, یک شده ایم.هر صفری که به ما نزدیکنر شود به کوری چشمش بزرگ و بزرگتر می شویم و خاری در چشمش (اشک بی جواب )


 
 
زیر باران
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
 

من پرسه زنان در زیر باران با یاد تو در کوچه های تنگ و تاریک تنهائیم , به دنبال بغض خیسی می گشتم تا فریادی باشددر گلوی همیشه خاموشم .آه که  قبل, چه رایگان فروخته بودم دلدادگی را و گران  خریده بودم لبخندهای مستعمل دست چندم را.آن شب به هنگام بوسه  های آبدار باران بر شیشه ینجره اطاقت, تنها اشتیاقم, اشاره بوسه ای کوچک از پشت پنجره در گذر از باران, از سوی تو بود تا لبهایم را خیس نمایند و لی افسوس که...(اشک بی جواب )


 
 
خواب یا بیدار؟
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

حالا لرزش دلم رو به خوبی احساس می کنم. لرزشی که بیشتر شبیه به یه پرواز هست.پروازی ورای مکان ولی آرمیده در زمان.نمیدونم اسمشو چی بذارم؟حتی نمیدونم چه جور وصفش کنم.!شاید خیلی ها این حس رو تجربه کرده باشن ولی میگم هیچکدومشون این احساس منو نداشتند. بگم «خوابه»؟, بگم «رویاست»؟یا این که بگم«هم خوابو هم رویاست». اگر اینه که دلم نمیخواد هرگز بیدار بشم.اصلا دلم میخواد چشامو بسته نگه دارم و خواب یه گل رز صورتی رو ببینم . ( اشک بی جواب )


 
 
شوق ماندن
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 

بازشور بودن,شوق ماندن را در خود احساس می نمایم. و این ممکن نبود مگربا رویش رز قشنگم.آنجا که  اورا پوشیده درحریری از گلبرگهای صورتی نجابت و شهامت یافتم.نگاهش سرشار از گلهای یاس مهربانی و کلامش دریایی از صداقت بود . به خوبی نمیدانم از کجا آمد, شاید از پشت پرچینهای گم شده در صفحه خاطرات نا نوشته ام. و شاید هم از آبی ,رنگین کمان آسمان  تنهائیم. اما هرچه هست , می خواهم که در او باشم , برای او باشم و ....(اشک بی جواب )

 


 
 
باز هم گل رز صورتی من
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
 

قلم در دستم همانقدر لرزانست که لرزش دلم به هنگام یافتن گل رز صورتی در دل یک کویر .گفتم شاید سرابی بیش نباشدکه من تشنه دل را به سوی خود می خواند ولی وقتی که با من سخن گفت دریافتم که سراب نیست , واقعیتی غیر قابل انکار است.خواستم از کنارش بگذرم ولی توان که نه میل رفتن را نداشتم . و حال من مانده ام و این رز صورتی دوست داشتنیم, پیش رویم ولی غیر قابل دسترس . تنها می توانم تماشایش کنم. با او حرف بزنم و او برایم از باورهای ناباوریم بگوید.آه ... کاش می توانستم گلبرگهایش را لمس نمایم.....(اشک بی جواب)


 
 
تبسم تو
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

آهسته از عشق با تو سخن گفتم,تو به من لبخند زدی . تبسم قشنگت به من گفت: چرا آهسته از عشق سخن می گویی؟ فریاد زدم: دوستت دارم , عاشقت هستم. گفتی : چرا فریاد می زنی؟ نگاه عاشق خود زبان گویای اوست. نیازی به فریادش نیست. چشمانم را بستم و نجوا کنان گفتم : تو را می پرستم. گفتی : این را هم در نگاهت خواندم. گفتم تو را با کدامین شعر صدا کنم وقتی تو خود شعر ناب بودنی. این بار فقط خندیدی و رفتی بی هیچ کلامی . ( اشک بی جواب)


 
 
شهد گل
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

شب بود و آسمان تیره, در دل سیاهی این شب تار, به چشم خویش دیدم رویش گل لاله, عطر یاس , صورتی گل رز را که جمع شده و غنچه شدند در لبان مهربانت. دیر زمانی بود که در تب نوازش لبانت می سوختم تا لحظه موعود فرا رسید. آن هنگام که لب بر لبانت گذاشتم, دریافتم که عطر یاس و صورتی رز در برابر شهد لبانت هیچ هستند.بار دیگر که لب بر لبانت گذاشتم , گرمی و طعم عناب لبانت همه وجودم را از آتش عشقت شعله ور ساخت. جه شبی بود آن شب. گرمای عشق, عشقی را که دیوانه وار می پرستیدمش در وجودم فروزانتر و شعله ورتر از همیشه در خود یافتم. باورم شد که بوسه عشق زیباترین است. قشنگ ترین است و تو ای محبوب رویاهایم , افسانه ای جاودانه خواهی ماند در تمام هستی من . ( اشک بی جواب)