بهترین بودی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
 

امروز پیش تو آمده ام تا با تو دلتنگیهامو بگم , اومدم پیشت تا مثل همیشه قصه غصه هامو واست بگم . یادته بهم می گفتی که خیلی عوض شدم و منم مثل همیشه انکار می کردم . حالا میخوام بگم حق با تو بود. آره من خیلی عوض شدم . ولی میدونی از این تغییر کردنم احساس خوبی دارم ها . راستی نمیخوای باز دویاره سرمو بذاری رو زانوهات و تو موهام دست بکشی . خواهش می کنم بازم این کارو بکن , خیلی دلم واسه این کارت تنگ شده , نمیخوای بهم لبخند بزنی ؟ بازم که اخم کردی , تو که آخرش لبخند میزنی و منو می بوسی پس از همین اول این کارو بکن . راستی یادم رفت بهت بگم بازم مثل همیشه دسته گل به آب دادم , تورو خدا تو خودت یه جوری درستش کن . باشه قول میدم دفعه دیگه دقت کنم تا باز خراب کاری نکنم . آخ , آخ بازم یادم رفت اونایی رو که گفتی واست بگیرم , آخه هواس که واسم نمونده . چشم حتما واست فردا می گیرم . راستی لباسامو کجا گذاشتی ؟ باید برم مهمونی . چرا جوابمو نمیدی ؟ این خاکها چیه که روتو پوشونده ؟ تورو خدا جوابم. رو بده . وای که من کجایم و تو کجایی مادر ؟ مادر خوبم اگه تو نمیتونی پیشم بیای پس منو پیش خودت ببر , منو ببر ز

(  اشک  بی جواب )