عناب
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
 

میرم و میام شاید خبری بشه . همیشه همینطور بوده وقتی فکر می کنی پیداش کردی تازه متوجه میشی که سرابی بیش نبوده,.لحظه ها دیرتر از اونی که تصور کنی میگذره و تو به دنبال کور سویی از امید در این زمان از دست رفته می گردی.دفترچه خاطراتت رو باز می کنی ولی جرات خوندنش رو نداری . ترجیح میدی  به صفحات سفیدی که در آینده ممکن است با رنگهای قشنگ نقاشی شوند فکر کنی شاید به این امید باشی که آغازی نو را شروع کنی , شروعی که باطعم عناب ناب باشد. می خواهی چشمانت رو ببندی و غرق در رویاهای قشنگ دست نیافته ات شوی ولی می بینی همین قسمتش هم یک خواب بوده است . خواب یک امید. و امید شاید که هنوز زنده باشد(اشک بی جواب)