سادگی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
 

با اینکه با آنها بود ولی گویی او را نمی دیدند. دخترک صدایش کرد ، پسر قدمهایش را تند تر کرد و به سویش رفت
: چرا اینجوری راه میری ؟ یه خورده قشنگ تر راه برو !
: چشم
پسرک قدمهایش را محکم تر برداشت ، آنقدر دو ستش داشت که هر کاری که از او می خواست بدون چون و چرا انجام می داد و دختر نیز این را به خوبی می دانست . چند قدمی که جلوتر رفتند دختر گفت شنبلیله باز که راه رفتنت رو فراموش کردی . پسر چیزی نگفت ، اما دختر دیگری که همراهشان بود گفت :
n سایه ، چرا اینقد سر به سرش میذاری گناه داره ؟
n هرکس طاووس خواهد ، جور هندوستان کشد. عرضه هیچ کاری رو نداره . فقط میتونه بگه دوستت دارم
پسر دیگر چیزی نگفت و با خود می اندیشید که درسته که گاه گاهی از این حرفها میزنه ولی قلبش خیلی مهربونه . اون منو رها نکنه ولی هر چی دلش میخواد بگه ، بگه
صدای موزیک اسپانیایی از داخل یک ماشین که کناری ایستاده بود و چند خانواده هم کنارش جمع شده بودند و میرقصیدند به گوش می رسید . سایه رو به پسر کرد و گفت
n یاله برقص. زود باش
n من برقصم؟
n آره ، مگه با تو نیستم ؟
n جلوی همه اینا برقصم ؟
n آره ، اگه نرقصی ، دیگه باهات حرف نمی زنم ها.
پسر مانده بود چه کار کند ، دوست سایه واسطه شد و به سایه گفت :
-- ولش کن بابا بسه دیگه ، اینقدر اذیتش نکن .
-- نه بذار یه کم برقصه ، کر کر خندست . یه کم بخندیم
پسر میدونست که این کار رو نکنه ممکنه که تهدیدش رو عملی کنه ، واسه همین هم علی رغم میل باطنی اش جلو رفته و با کسب اجازه از جمعی که در اونجا بودند شروع به رقصیدن کرد . چند لحظه ای که گذشت ، سایه و دوستش خنده روی لبانشان خشک شد . باور نمی کردند که این همان پسری است که به نظر او حتی راه رفتن هم بلد نیست . در همین زمان چند تا از دخترهای دیگه هم وسط اومدند و با او شروع به رقصیدن کردند . مخصوصا یکی از آنها که خیلی هم زیبا بود دست پسر را گرفت و یک رقص2 نفره را اجرا کردند . سایه دیگه دلش نمی خواست نگاه کند ، به پسر اشاره کرد ، بسه دیگه بیا . و پسر رقصش را تمام کرد . همه برایش دست می زدند . موقع خداحافظی از آنها یکی از دخترها یه کارت را توی جیب پسر گذاشت که از چشم سایه دور نماند . چند قدمی که آن طرف تر رفتند کارت را از جیبش بیرون آورد و پاره کرد. ولی دیگر با دیده تمسخر به او نگاه نمی کرد . پسر که عرق می ریخت گفت :
سایه جون بریم ناهار بخوریم ؟
و سپس به طرف رستوران حرکت کردند.

 ( اشک بی جواب)