ادامه دشت شقایقها
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
 

من از دشت شقایقهای خانگی می آیم ،‌آنجا که نزدیکش یک آبادی است با چشمه ای به زلالی دلهای اهالی با صفایش . آنجا که به قول یکی از دوستان کوچه هایش پیج در پیچ و کج ولی قبله هایشان راست راست  است.من به قول شما از پشت کوه می آیم ،‌از پشت کوهی که صلابتش نتوانسته است مانع از شکستنش توسط فرهاد گردد.آنجا که فرهاد با زمزمه  تیشه اش ،‌رساتر از نوای خسرو،‌ عشق و عرفان  را فریاد می کند. آبادی نشینان اینجا ،‌شامگاهان زودتر میخوابند چشم از مناظرات تلویزیونی ریز و درشت شسته اند تا سحر گاهان زودتر برخیزند و با تلاش خود قوتی را فراهم نمایند تا نخبگان سیاسی وطن را تغذیه نمایند که اگر کار به کوچه های بن بست رسید توان بالا رفتن از تک ستون روشنایی آخر کوجه را داشته باشند. ( البته اگر قبلا قوتشان را از خارج وارد نکرده باشند). چند وقتی است که چشمه هایمان گل آلود گردیده است . پیر دانای روستایمان می گوید که این از سیل ویرانگری است که از شهر سر چشمه گرفته است . من که نمی دانم او چه می گوید ولی آمده ام شهر تا که شاید معنای سخنانش را درک نمایم . ولی اینجا ، در شهر ،‌کسی را نمی یابم که سخن گفتن دل را بداند. ایجا دیوارهایش قرمز گشته است و درختانش سوخته است .اینجا بی محابا به یکدیگر می تازند وبه فرو دستانی که در زیر پاهایشان ،‌استخوانهایشان خرد می شود هیج نگاهی نمی اندازند. درد چیست ؟ به من بگویید تا از پیز دانای روستایمان علاجش را بپرسم . بهمن می گوید : اینجا کسی از گربه های زیر زمینی خبر ندارد. محسن می گوید: اینجا کسی نوبت عاشقی را رعایت نمی کند!ولی نه گویا درد شما درد سبز و غیر سبز است . من که نمیدانم ولی پیر ما می گفت : همه رنگها رنگ خدایند . باید حرمتشان را نگه داشت . چه آمده بر شما که غم معاد را فراموش کرده اید و غم معاش ، صد در صد که نه گه غم قدرت شما را فر گرفته است . شنیده ام که قدرت بدون مشروعیت ،‌اقتدار نیست که زور  است . بیایید با هم مهربان باشیم. بیایید واقعیتها را بپذیریم .......(‌اشک بی جواب )