اشک سپید موی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
 

 

موهای سپیدش روی پیشانیش را گرفته  و فلم در دستش بی اخنیار روی کاغذ ناله می کرد:

     «  چقدر دلم برای خنده های کودکانه ات تنگ شده است. جقدر دلم برای گریه های صادقانه ات شوق گریستن گرفته است. چه زود همه چیز را از خاطر برده ای . آ‌یا به راستی یک دختر آلوده و هوسباز ارزش این را داشت که چنین بی محابا بر من تاختی و آبرو و اعتبار و همه چیزم را سوزاندی؟اما همه اینها برایم ارزشی نداشت . آنچه بیشتر مر امی سوزاند، آب شدن و سوختن تدریجی خودت هست که مرا آ تش می زند. با اینکه بارها درد ناسزاها و دشنامهایت  را بر گونه ها که نه ،بر قلب خسته ومجروحم حس نموده ام ،‌باز هم منتظرآن هسنم که بر گردی  . آری پسرم  تو هرگز نخواهی فهمید که در دل یک پدر چه می گذرد؟!»

 قلم دیگر یارای پیش رفتن را نداشت . اشکهایی که بر روی محاسن سپیدش جاری بود  او را همراهی می کرد . نگاهش را به افق دور دست دوخته بود . شاید منتظر بود. شاید.......( اشک بی جواب)