بیرنگی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

آسمان دیگه آبی نیست ،‌هر چه هست تیرگیست و سیاهی. دریا هم که آبیش را از آسمان به عاریت گرفته بود،‌بد رنگ و هولناک شده است .درخت اقاقیا دیگر گل نمی دهد. رزها همه کاغذی شده اند. حتی تصویر جشمانت هم بی رنگ بی رنگ است . پشت پرچین دیوار خاطره هایم هیچ گلی نمی روید. صفحه سفید زندگیم سیاه سیاه  شده است . غرور م شکسته است . آینه نگاهم انعکاسی ندارد . چرا اینهمه تیرگی ؟ چرا این همه بیرنگی ؟ نقاش زندگیم ، رنگهایش را در جدالی نا برابر به یغما برده اند.آه که این بار عشق دروغین بر سینه ام سنگینی می کند ‌،‌نفسهایم را به شمارش انداخته است . چرا چشمه اشکهایم خشکیده است . حالا که همه حا تیره است  و هیچ نا محرمی چشمان خیسم را نمی بیند تا لبخند مرموزش را به من نشان دهد. ژولیده

( اشک بی جواب )