مسافران زمان
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

من و تو هر دو مسافر «زمانیم». زمانهایی که « اشک »بوده است و گاه هم خنده. اسیر «بودن ها» و دور از «خواستن ها».نه شوری , نه شوقی و نه عشقی. اگر« شوری» بود برای خوشنود ساختن آنان , اگر «شوقی »بود برای تماشای پروزازشان.ولی هرگز فرصتی برای «عشق» باقی نمانده بود.چرا که در دیار عاشقان کاملا غریبه بودیم. من بودم , تو هم بودی با رنجهای مشترک با دردهایی گره خورده هم ولی هرگز فرصت نکردیم که یکدیگر را ببینیم و اکنون چه دیر یکدیگر را یافتیم!نمیدانم ,با خود می گویم, شاید« هرگز برای عاشقی دیر نباشد».بگو که دیر نیست. (اشک بی جواب)