دوست خوب من
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
 

مبخوام بنویسم ولی نمیتونم, ذهنم شدید آشفته هست. کلمات از توی ذهنم فرار می کنند.خیلی از واژه ها واسم غریبه شدند مثل خیلی از آدمایی که فکر میکردم باهام آشنا هستند. یه چیزی داشت منو از پا در میاورد که نمیدونستم چیه؟ اگه نبود وجود یه دوست خوب به ظاهر دور ولی همیشه در من , شاید تا به حال از پا در اومده بودم .اما اون با همه سختیهایی که واسش داشت کنارم ایستاد و جاده تاریک تنهاییمو روشن کرد.موندم چه جوری جبرانش کنم؟ در مجموع ,متین با وقار وبسیار  با شخصتیه که مناعت طبعش مانع از این میشه که از خودش بپرسم چه جوری؟ هر وقت که غما تو دلم جمع  میشه  با یه جمله آرومم میکنه.خوب میدونم که خودش دریایی از غم و مشکلاته ولی در مواجهه با من اونارو تو دلش میریزه غمای منم بهش اضافه می کنه. اگه بخوام راجع بهش حرف بزنم میشه یه مثنوی, فقط میتونم بگم اون یه گل صورتی قشنگه. حالا اگه خودشم بخواد مگه میشه ازش دل کند ؟ ؟؟ مگه چقدر دیگه میخوام زنده بمونم که ..... (اشک بی جواب)