حصار زمان
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
 

دیگر از گذشته برایم خاطره ای نمانده است. من در پشت حصارهای آهنی ناباوری , دیگر نمی خواهم از گذشته بگویم. چرا که در تب غربت تنهایی و دلواپسیم , تورا که با حضوری آبی در اقیانوس بیکران هستی, دمی مسحایی گشته و بر کالبد بی جانم دمیدی , عاشقانه یافتم.

آن زمان که در امواج چشمان دریائیت خود را رها نمودم , زمان را جا گذاشتم. زمان دیوار نشد,مکان حصار نشد که من حصارزمان و دیوار مکان را در بلندای سرو همیشه سبزت , شکسته و رویشی نو را آغاز نمودم.از چشمه جاودان محبت تو , شراب عشق را از پیمانه چشمانت نوشیدم . زمزمه های تو که در کلامت جاریست مرا سرمست از شور عشقت می نمایند. خوب من , ای گل رز صورتی قشنگم , تو را دوست دارم تا بی نهایت (اشک بی جواب)