کلبه
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

«کمی صبر کن , بیشتر از این نمیتونم راه برم»دخترک این را گفت و نشست در حالی که نفس نفس می زد, خودش را روی علفهای وحشی روئیده در دشت رها کرد و چشمانش را بست. باد پائیزی به گیسوان بلندش خورده و آنها را روی صورتش می افشاند. گویا او هم نمی خواست تا آبی چشمان دخترک را کسی ببیند. پسرک برگشت و با اضظراب گفت :

«عجله کن, باید بریم . الآن اونا میان و پیدامون می کنند. چیزی به کلیه نمونده .اگه اونجا بریم دیگه پیدامون نمی کنند.» سپش دست دخترک را گرفت کمکش کرد تا بلندشود,, و هر دو دست در دست یکدیگر به سمت کلبه دویدند. پس از جند دقیقه به کلبه رسدند و داخل شدندبوی نم رو می شد از همه قسمت های آن حس کرد. در گوشه کلبه , پشت تکه چوبهای خشکی که واسه سوزاندن آماده شده بود پنهان شدند. به یکدیگر نگاهی کردند.سپس چشمانشان را بستند و منتظر ماندند. ناگهان صدایی آنها را به خود آورد. صدا از بیرون بود. پسرک بلند شد و آهسته به سمت پنجره رفت, از پشت شیشه خاک گرفته به بیرون نگاه کرد. در حالی که اضطراب در چشمانش موج می زدبه دخترک گفت:«خودشونند, دارن به سمت ما میاندالانه که پیدامون کنند.»دخترک گفت : «بیا اینجا نمی تونند پیدامون کنند.»پسرک برگشت و کنار او نشست. در حالی که خود رابه او چسبانده بودند سعی کرد که خودش را خونسرد نشان دهد. در همین زمان درب کلبه باز شدو یک نفر وارد کلبه شد. نزدیکتر شد و در حالی که چشمانش به تاریکی عادت کرده بود فریاد زد:« بچه ها بیاین اینجا , پیداشون کردم» و به دنبال او بقیه وارد کلبه شدند. یکی از آنان گفت:«خوب پیداتون کردیم, حالا نوبت شماست تا سر بذارین و ما بریم قایم بشیم.» سپس با خنده های کودکانه خود از کلبه خارج شدند.(اشک بی جواب)