تاريخ : جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نسیم مِهر در آبان دمیدن آغاز کرد تا فرا رسیدن آذر را خوشامد گوید و ششم آذر تنها یک روز معمولی نیست. ششم آذر روز در هم شکستن باورهای سپید موی عاشقیست که اکنون دیگر نگاهش به عشق سیاه و تاریک است، روزی که باورهای قشنگ چندین دهه زندگیش با بی مِهری رویایی زیباگونه درهم فرو ریخت و اینک درشمیمِ کوچه های بن بستِ خاطراتش پرسه زنان بر باران اشک بی جوابش بوسه ٔ تلخ می زند



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دوباره نوشتن دیگر برایم آرزو شده است. قلمی که روزی با هزاران شوق هراتفاق کوچکی را به تصویر می کشید اینک شکسته و ناتوان از نوشتن عمیق ترین دردهای زندگی ام می باشد. گاهی خیلی دیر واقعیت های تلخ زندگی را متوجه می شویم. واقعیتهایی همچون محبت، مهربانی و عشق را که ابزاری در دست سیه دلان زیبا صورت، برای رسیدن به اهداف مادی و غیرانسانی شان می باشد.اندک شادی و طراوتی را که پائیز به من هدیه می کرد اینک به کابوسی وحشتناک تبدیل گردیده است که هروقت به گذشته نه چندان دورم می اندیشم آتشی هولناک تمام وجودم را می سوزاند، آتشی که اینک شعله هایش تمام زندگیم را فرا گرفته است. کاش می شد فراموش کرد....



تاريخ : چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

آسمان بر سرم آوار شو اگر قرار است همیشه نظاره گر درد و اندوه و ناله های حُزن انگیز فرشته معصومم باشم. آب و نانم بریده باد اگر روزمره گیهای این زندگی کاغذی مرا از تو ویاد تو دور نماید.تو را دوست دارم هر طور که باشی، فقط بمان تا در دریای موّاج چشمانت آرام بگیرم. آری فقط بمان که محبت بر تورا پایانی نیست. (کلالی نژاد)



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٥ | ۸:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

محرّم، رمضان را به خاطرم می آورد، رمضانی که معنای حرفهایش را در آن شبها حالا متوجه می شوم و من چه ساده، چه خوش باور، باور می کردم همه آن چه را که می گفت. اکنون می توانم متوجه شوم چرا آن شب در برابر کلام صادقانه و دلسوخته من، آن گونه می خندید. خدایا چرا این زخم التیام نمی یابد؟چرا هر چه زمان می گذرد سوزش و عمق این زخم بیشتر گردیده و هیچ مرحمی برای آن نمی یابم. خدایا آرامم کن.......



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه سخت است نتوانی صدایی را بشنوی که زمانی دلت برای شنیدنش و تسکین بخشیدن به آلامت منتظرش بودی و هنوز هم منتظر باشی ولی تمام وجودت لبالب از ترسی مبهم باشد. آه ای سپید حنجره ها دگر بار صدایم کنید، رزهای باغ مهربانی آغوش باز کنید، نسیم روح افزای چهارم اکتبر خاکسترم را در دریای مهربانی پراکنده کن که تحمل این درد و اندوه را ندارم.....



تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نوشتن از دلتنگیها و غمهام تنها راهی بود که خودم را تسکین ببخشم. اما در غربت واژه هایی که مفهوم خود را از دست داده اند سخت حیران و سرگردان مانده ام. دیگر تشخیص واقعیت و حقیقت برایم دشوار گردیده است. تو گویی این روزها همه راههای زندگی بن بست است، حتی این دنیای مجازی هم دیگر به بن بست خود رسیده است. تمامی آنچه را که قبلا "زیبا" می پنداشتم، شبحی شوم از یک رویای ناتمام بیش نبود.و اینک در غروب کم رنگ خاطره های خاکستریم به فردایی می اندیشم که در تشعشع یک جرقه امید همه آنانی را که دوستشان داشته ودارم خوشبخت ببینم.... (کلالی نژاد)



تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

گفت،همیشه،می،خوانمت،اما،مثل،همیشه،این،بار،هم،راست،نگفت



تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

هنوز هم خواب او را می بینم.اما یک سوال همیشه آزارم می دهد، من چه بدی در حق او کردم که چنین جفایی در حقم روا داشت؟



تاريخ : شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ | ٤:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

مدت زمانیست که واژه ها در ذهن آشفته ام سرگردان می چرخند توگویی که آنها هم خیس و نمناک در زیر باران اشکهایِ پنهانم گشته اند. حال دیگر نمی یابم هیچ مفهومی از "عشق"و "هستی"را. حیران و سرگردان در کوچه های بن بست خاطره هایم می چرخم تا "زمان" این گریزپای به جا مانده در ذهن خرابم صدایم کند: دیگر به پایان رسیده ام.....



تاريخ : شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نوشتن در باره "عشق" اینک برایم دشوارتر از همیشه گردیده است.هرگاه که خواستم فردی را به عنوان نمادی از "عشق" و 'محبت' بدانم، دیرزمانی نپائید که همه باورهایم در هم شکستند و تنها یک مفهوم برایم به جای گذاشتند.عشق برای آنان تنهااحساسی زودگذر است که فقط در لحظات خاصی از زمان به اوج می رسد و سپس فروکش می کند تا آنجا که بودنت را نیز انکار خواهند کرد.



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ