تاريخ : چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

وقتی یکی قلبت رو. با بیرحمی و نیرنگ و فریب زخمی می کنه تا خودش رو ترمیم کنه و خوشبختیشو با خاکستر بدبختی تو بنا کنه دیگه همه چیزو خاکستری می بینی. به همه با نگاهی تردید آمیز نگاه می کنی و این شک و تردید مثل خوره میفته تویِ جونت و تا از پا دَرِت نیاره دست از سرت بر نمی داره.جدالی سخت و همتی والا بایدت تا دوباره بتونی به همون. باور قبلی ات برگردی، اما افسوس که دیگر ممکن است خیلی دیر باشد و آنکه تو را به این وادی بدگمانی و تردید کشانیده است خود نیز در آتشی که افروخته است رنگ آسایش واقعی را نخواهد دید گرچه چنین به نظر آید......



تاريخ : یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلگیرم از این دنیا و بعضی از آدماش.آدمایی که تا می فهمند دوسشون داری و دلبسته شون شدی، کم کم از اون ابراز علاقه شون کم می کنن و سپس طوری فراموشت می کنن که انگار وجود نداشتی.نمیدونم شاید اونا حق دارن و من نمی تونم درکشون کنم.شایدم تقدیر از روز اول تا ازل این شکل از سرنوشت رو واسم نوشته که همچون تشنه ای در کویر همیشه دلخوش به سرابی باشم که هرگز رنگ واقعیت پیدا نخواهد کرد..........( کلالی نژاد)



تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

باز عصر جمعه و شروع دلتنگیها، این بار نه بدون بهانه که بهانه های زیادی واسه این دلتنگیهاست.یاد مادر در خاک آرمیده، خواهر خوابیده در بستر بیماری ،آینده مبهم فرزندان و زخمهای ماندگار خنجر نامردمیها. نمی شود آرام بود و به اینها فکر نکرد.این ذهن پریشان و آشفته دیگر ناتوان تر از آنست که چاره ای برای این دردها بجوید که خود نیز سخت بیمار است.شاید دعایی دیگر از آنان که دل در گروی عشق خدایی دارند.....( کلالی نژاد)



تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

با شکستن ناجوانمردانه احساسم از آنکه خود را دوست و همراه می دانست، شوق نوشتن در من نیز به خاموشی گرائید.اکنون دیگران را نیز همچون او می بینم که با دشنه ای زرین قصد شکافتن قلب مجروحم را دارند و سعی در گرفتن اندک رمقی که در من بر جای مانده است را دارند. اما نه، من هنوز همان سپید موی عاشقی هستم که اگر هزاران بار نیز او را بشکنند باز با همان باورهای همیشگی اش لحظه ها را سپری می نماید. زخمهایی را که او بر قلبم نشانده است مانع از این نخواهد گردید که امیدم را به یأس مبدل نمایم که زندگی صحنه تلاش برای رسیدن به آرزوهاست ( کلالی نژاد)



تاريخ : جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نفرین بر تو که (عشق) را در من سوزاندی.نفرین بر تو که مرا بازیچه امیال و هوسهای خود نمودی.نفرین بر تو که مرا به خاطر رسیدن به خواسته های مادی و غیر مادیت طعمه قرار دادی و به روز سیاه نشاندی.نفرین به تو که با تظاهر به دین داری ،دین را هم وسیله رسیدن به اهدافت قرار دادی.نمیدانم پرورش یافته کدام مکتب هستی که برای تبرئه خودت مرا آماج تخریبهای ناجوانمردانه قرار دادی تا تورا همچنان فرشته بیگناه مغبون شده بدانند.دور نخواهد بود آن روز که کیفر همه این ناجوانمردیهایت را با پاسخی الهی دریافت نمایی.تصور می نمایی که بر بال خوشبختی نشسته ای و در اوج پرواز می نمایی.دگر بار چشمانت خون خواهد گریست و دگر هیچ مرهمی برای درد بی درمانت نخواهد بود.لباس زهد را از تن بیرون آور و خود چله نشین معصومیت نداشته ات باش که روزت به شبی سیاه مبدل خواهد شد. شاید آن زمان باور نمایی که هیچ ظلمی در این دنیا بی پاسخ نخواهد ماند هر چقدر هم که به دنبال توجیه اعمالت باشی.سرانجام پرده کنار خواهد و.......



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

در جدال نابرابر بین عقل و احساسم هنوز درگیر احساسم هستم که با یاد تو و با وجود همه نامهربانیهایت می گذرد.!



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

من وتو هر دو عاشق،

من عاشق تو و تو عاشق دیگری

من در جامه ای سفید به سوی خاک

و تو در پوششی از حریر سفید در کنار یار

روزهایم تاریک و شبهایم در شعری از ماتم

روزهایت در یادش و شبها حجله گاه راهش

می گذرد این زمان خواهی نخواهی

چه بر جای خواهد ماند، می دانی؟

جامِ عشقِ تّرّک خورده می شکند اخر

آن رخ زیبا و ایام شباب می گذرد آخر

تنها تصویری از صورتی مبهم

در قاب خالی خیال می ماند شبنم



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

همه عاشقانه هایم را نگه خواهم داشت تا تو برگردی و برایت زمزمه نمایم. برای تو که با رجعت به سی سال گذشته رجعت نموده ای واکنون کودکی سه ساله گشته ای و حرفهای کودکانه و شیرینت و أن مهربانی که در نگاه معصومانه ات موج می زند بی اختیار اشکها را بر گونه هایمان جاری می سازد.اشکهایی که در واقع بخاطر غفلتمان از تو می باشد.نمیدانم در هفته آینده چه سرنوشتی در آن اطاق و سبز پوشانی که امیدمان بعد از خدا به دست آنان است، برایت رقم خواهد خورد.آه که تصورش هم مرا می شکند اگر.......( کلالی نژاد)



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

 پشت دربی در می زدم که تو در پشت آن پنهان بودی و سایه سنگینت پیدا در حالیکه که قلبت جای دیگری بود.من نگران حال تو بودم و تو نگران دوری از او.درب را باز نکردی و من نا امیدانه به گذشته خود بازگشتم.با چشمانی که در روشنایی روز تنها شبحی از یک خاطره دور را می دید و سوختن پرهای پروانه گمگشته در زمان....( کلالی نژاد)



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

افسوس که نمیدانی هنوز همان سپید موی عاشق همیشگی هستم. مهم نیست که باورنداشته باشیم.مهم این است که دوستت دارم.خوب میدانم که از نگاه تو شاخه ای خشکیده افتاده بر خاک هستم.درک می کنم که شانه هایم را لرزانتر از آنی می بینی که تکیه گاهی مطمئن برای روزهای نا آرام زندگیت باشم و به همین جهت هرگز سرزنشت ننموده ام.تو همیشه برایم بهترین بودی و بهترین خواهی بود.تو برایم طراوت باران را داری.همیشه آبی آرامش هستی گر چه تقدیر چنین نخواسته باشد.تو ای خوب همیشگی من، همیشه خوب بمان و با خوشبختی زندگی کن که جز این مرا دیگر آرزویی نیست



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ