جوهر آبی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤
 

بر روی یک تکه کاغذ سفید  با جوهر آبی می نویسم : عشق ، صداقت، وفا... سپس آن را در یک لیوان آب می گذارم . همه این واژه ها محو خواهند شد و  من تنها به  رنگ آبی آب لیوان دلخوش خواهم بود ....

 


 
 
سایه صداقت
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
 

در گذشته قصه عشق همیشه با غم و اندوه همراه بوده است وپایانی نافرجام و امروز دیگر این قصه نه اندوهی دارد و نه ....امروز دیگر عشقی نمی یابی تا در او اندوه را ببینی...سایه ایست مبهم از صداقت و تصویری روشن از هوس....


 
 
جام آخر
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
 

دگر بار در این انتهای جاده زندگی که بی پایان می پنداشتمش،جرعه ای از شراب عشق رو نوشیده ام.شرابی که خوب می دانم برایم جام شوکران بوده است و فرجامش کاملا معلوم.


 
 
هرزه پاک
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
 

آه که نمیدانی چه آتشی در وجودم افروخته ای که در مقابل سخنان گزنده ات هیچ نگفتم، هوس باز خواندیم بی آنکه تآمل نمایی که در این مدت به جز چشمانت که سحر آن در تمام وجودم جاری می گشت هرگز و هرگز نگاهم در جستجوی چیز دیگری نبود .هرگز کلامی جز احساس پاک و بی آلایشم بر زبان نراندم و هرگز از تو تمنای وصال نکردم.مرا هرزه خواندی باآنکه خوب می دانستم زمانی که ساعتها در انتظارت ثانیه ها را شمارش می کردم در آغوش دیگری هستی، نه خوب من ، من هرزه نبوده و نیستم،تنها دلداده ای بودم که چشمانم را بر روی واقعیتهای تلخی که تار و پودم را می سوزاند بسته بودم ودل به دروغهای شیرینت سپرده بودم.خوشحالم که در برابر وسوسه های تو سر تعظیم فرود نیاوردم  و بازهم می کویم هر کجا باشی برایت بهترینها را آرزو می کنم

 


 
 
مداد رنگی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

در اوج نا امیدی کورسویی از امید را مشاهده کردم و خوشحال از این که در این انتهای خط، و پس از عمری انتظار گم شده خود را یافته ام،دنیای خاکستریم را با دستهای لرزانم و مداد رنگی هایی که از کودکی نگه داشته بودم ، رنگ آمیزی کردم، هنوز اشک شوق این شادی از چشمان کم فروغم جاری بود که دریافتم این بار هم اشتباه کردم و اشک حسرت ، عمیق تر از همیشه....


 
 
خاکستر وجودم
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

می خواهم در دریای وجودت غرق شوم با آن که میدانم هیچ ساحلی نجاتی برایم وجود نخواهد داشت.می خواهم در شعله های فروزان نگاهت بسوزم تا جز خاکستر چیزی از من باقی نماند، شاید ، فقط شاید روزی باد خاکسترم را در زیر پایت قرار دهد و تو به یاد آوری  این نارون پیر شکسته را


 
 
قلب یخی
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

اگر پیکر تراش بودم ، تندیسی یخی ازتو می تراشیدم تا در کنار شفافیت وجود ساده و بی آلایشت و در کنار همه زیبائیت قلب یخی تورا نمایان سازم.. اگر نقاشی چیره دست بودم پیکر عریان تورا بدون قلب  به تصویر می کشیدم و اگر مجنونت نبودم،هیچ نمی گفتم و هیچ نمی نوشتم

 


 
 
بوف کور
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

بازهم شب ،باز هم سکوت از پشت شیشه ای شکسته غرق در ماتم.نه دیگر امیدی به طلوع صبح فردا نخواهم داشت.بگذارتا همان بوف کور نگاهم کند.و من فرو رفته در اندیشه های وهم انگیزم امشب را هم سپری نمایم


 
 
واژگان ترک خورده
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دوباره می آیم ، هرچند با دستانی لرزانتر از همیشه و نگاهی کم فروغتر از پیش.واژگانی که رایحه محبت و عشق را به همراه داشتند دیگر عطر افشانی نخواهند کردچرا که همه آنها در قلب خسته و رنجورم ترک خورده و شکسته گشته اند.باورکردنی نیست ولی باور کن این همه زمان در جستجویش بودم ولی افسوس که هنوز هم....خسته از خودم هستم نه هیچ کس دیگر ، خسته


 
 
سایه چشمانت
نویسنده : اشک بی جواب - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
 

در امتداد سایه چشمان تو،نگاه خسته من جاریست.از آن همه شور،شوق ،تنها یک خاطره باقیست.مرا با همه اشتیاقم با یک کلام شکستی ،این عجب بین که خود در اندوهم به چله نشستی


 
 
← صفحه بعد