تاريخ : پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

هر کجا باشم یاد تو هستم

هر حالی که باشم بازم با یاد تو هستم،

دنیای من تو هستی مهربونم

تا آخرین نفسم عاشق تو هستم

هرگز نگیری دستای گرمتو از من

که من با نوازش دستای تو، زنده هستم

بوی عطر تنت پیچیده در نفسهایم هر لحظه با یاد بوی تو خوش هستم



تاريخ : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

عاشقانه هایم را بر صفحه دلم می نویسم تا هر گاه نگاهت بر نگاهم افتاد انعکاسشان را در چشمان کم فروغم بخوانی.لحظه ای را نمی یابم که تو در خاطرم نباشی. همه ثانیه هایم با مرور خاطرات اندک زمانی را که با تو در آرامش هستم به سر می برم. پیامها و عکسهایت را هزاران بار میخوانم و می بینم و گاه قطره اشکی که بر گونه هایم جاری می شود و خود نمیدانم که اشک شوق است یا دلتنگی یا آمیخته ای از هر دو. با تصویرت حرفهایی رو می گویم که در برابرت هرگز به گفتن آنها نخواهم بود. گاه تورا به خودم نزدیک و گاه تو را خیلی دور از خودم می بینم اما دلخوش دارم که هستی و این برایم یعنی امید.آرزوهایم برایت دور و دراز است و تنها فرصت می خواهم تا آنها را عملی سازم و این فرصت تنها انگیزه ای است برای ادامه زندگیم.کاش تو این قدر زیبا نبودی که در دنیای پر گرگ امروز دغدغه از دست دادنت را داشته باشم. کاش باور نمایی که نیامده ام تا فقط چند صباحی را با تو باشم که تو را تا آخرین لحظه نفسهایم می خواهم.....



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

آتش اشتیاق دیدنت هر روز که نه، هر لحظه در من فزونی می یابد و خوب می دانم که باید با توجه محدودیتهایت آن را سرکوب نمایم اما هرگز دلم نمیخواهد شعله این اشتیاق را کم نمایم که سوختن در هُرمِ این شعله خود نوعی دگر از زندگی برایم است.گاه احساس می کنم که شعله این تمنای من برای دیدنت، تو را در تنگنا قرار می دهد و گرچه که بخاطر مهربانیت و مراعات حالم چیزی نمی گویی اما درک این موضوع برایم کار چندان دشواری نیست.بگذریم شاید برایت قابل باور نباشد که دیدارت حتی برای همان لحظات کوتاه هم کمی آرامم می کند. از من و احساسم رنجشی به دل نگیر مهربانم که من اینک بسان کودکی گشته ام که تنها دلخوشیم تو هستی.



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلم یه قفس واسه زندونی شدنم میخواد،آره درسته یه قفس اما قفسی در قلب تو که زندانبانش هم فقط خودت باشی.دلم میخواد بالهای پروازم هم رو بچینی چون وقتی کنارتو باشم در این صورت دیگه بالی هم واسه پرواز نمیخوام و هیچ بامی امن تر از قفسی که در قلب مهربون تو داشته باشم، واسم وجود نداره و محصور شدن در این زندان، بالاترین درجه آزادی واسم هست.



تاريخ : چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

چه احساس قشنگیست وقتی که احساس کنی عاشق کسی هستی که احساست هر چند کودکانه به نظر آید را می فهمد، چه شرابِ نابیست شرابی که از جام لب یاری بنوشی که بی منت پیمانه ات را لبالب از عشق می کند. چه حال خوشی پیدا می کنی وقتی کسی که دستانش را می گیری، دستانش هم با تو سخن از مِهرو محبت می گویند، چه آرامش خاصی پیدا می کنی وقتی که چشمانی راتماشا می کنی که صداقت نگاهش برایت مُحرَز است. و هرگز نمی شود وصف کرد آغوشی را که هر لحظه اش برایت شور است، شوق است و زندگی و من اینک با وجود همه شکستها و ناکامیها و تلخیهایی که در سراسر عمر پر از رنجم داشته ام، چه خوشبختم که تو را دارم، تو که بهترینی ای بهترینم



تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

«دوستت دارم»گفتنهایم برای تو را پایانی نیست زمزمه همیشگی ام «دوستت دارم» است، حتی اگر تو از من دور باشی که ستارگان آسمان در طالع من خوانده اند "عشق" تو سرنوشت مختوم من است با عشق پاک تو بهترین سرنوشت را خواهم داشت که "عشق" تو زیباترین تقدیرم است آن هنگام که همه تنهایم گذاشتند تنها تو و عشق پاک تو همراهم شد تا از میان امواج خروشان زندگی عبور نمایم و آن لحظه که اشک پاکت از دیدگانت جاری گردید من شکستم و دگر بار شکستم که مرا تحمل رنج تو هرگز نخواهد بود با تو در غمها شریک خواهم شد و با "عشق" تو تن خسته ام را به خاک خواهم سپرد



تاريخ : سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

دلشوره هایم را پایانی نیست، تو گویی این دلواپسیهایم را هرگز پایانی نخواهد بود.وقتی که نیستی به قاب تصویر چشمانت نگاه می کنم و در اقیانوس موّاج چشمانت خود را غریقی خوشبخت می یابم که هیچ ساحل نجاتی جز آغوش مِهر و محبت تو نمی خواهد. گر چه خوب می دانم که میان دنیای سرشار از احساس من و دنیای تو که سردی نامردمیهای زمانه را تجربه کرده است، فاصله وجود دارد اما همه امیدم به آن است که با تلاش و کوشش خود بتوانم ابهامی را که در نگاه غم آلود تو به "عشق" وجود دارد از ذهن خسته و غبار گرفته ات زدوده و با تابش عشقی صادقانه و پاک روشن نمایم. نمیدانم در پیمودن این مسیر تا چه اندازه موفق خواهم گردید اما در این راه تمامی سعی خود را خواهم نمود. عزیز مهربانم جاده عشق جاده ای دو طرفه هست و بی گمان همراهی و همدلی تو را در این سفر می طلبد که امیدوارم همسفر م در این مقصد مقدس باشی.از گفتن آنچه که در قلب مهربانت می گذرد و ممکن است خاطرت را آزرده نماید هراسی نداشته باش هر چند که انتقادی تلخ و گزنده از من باشد که این تلخی بسان نوش دارویی برای من خواهد بود که تو را غمگین نببنم. تمامی شکستهای قبلم را پلی ساخته ام نا در مسیر خوشبختی تو گام بردارم و گلبرگهای خنده را بر لبان قشنگت بنشانم که جز این مرا آرزوی دیگری نیست.



تاريخ : سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

نام تورا بر سپهر نیلگون می نویسم

نام تو را با قلم جان می نویسم

در میان ستارگان آسمان

نام تو را با مرکّبِ عشق می نویسم

بغض تو، غم خفته در گلوی منست

من این غمنامه را با خون دل می نویسم

گر تو نباشی در کویر سرد تنهائیم

نام تو را با اشک دیدهبر دل می نویسم

خوب من، بهترین همدم و همراه من در این ایام

بیا در بَرَم که نام تو را با رنگبن کمان عشق می نویسم (کلالی نژاد)



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

"با تو هستم ای همراه و همدل و همدرد نا آشنای آشنایم.با تو که همچون من اما به گونه ای دیگر زخم خورده نامردمیهای این زمانه هستی و اشکهای بی جواب جاری بر گونه هایت را از نگاه نامحرمان دوست نما پنهان نگاه داشته تا زخمی تر از همیشه نگردی.من و تو هر دو مسافر گمگشته در زمانیم که با خاطراتی تلخ و شیرین از گذشته به امروز پا نهاده ایم تا که شاید تجلی رویاهای شیرین دیروزمان را نظاره گر باشیم اما افسوس که در این زمانه عشق،محبت،مهربانی و.... مهجور و غریب تراز ما گشته اند و اینک ما هر دو خسته و رمیده از این قفس تنهایی گویا فقط باید به غروب ارزوهایمان بیندیشیم اما چنین نخواهد شد.شمع امید را در وجودمان به خورشیدی تابناک و گرما بخش مبدل خواهیم نمود تا به همگان بگوییم تا امید هست زندگی هست،عشق هست،مهربانی هست و ما طلایه داران باورهای قشنگ دیروز بسان شبنم صبحگاهی غبار از گلبرگهای گل سرخ بر خواهیم گرفت و دگر بار شادی را معنایی نو خواهیم بخشید تا.....(کلالی نژاد)



تاريخ : جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : اشک بی جواب

: در غروب آرزوهای غبار گرفته ام

در گذر از کوچه های خاک گرفته خاطراتم

به یاد می آورم یاسها و نسترنها را

که به بلندای مهربانی همسایگان شهرم

قد کشیده بودند بر دیوار محبت خانه هایشان

و اینک

من هنوز هم در طپش رسیدن به آرامشی آن گونه مانند

می شمارم لحظه ها را

و می پرسم ازخود زندگی چیست

آیا جز لحظه های خوب با هم بودن

و جاری گشتن مهربانی در شریان نگاههای ملتمس عشقی راستین

و یا اندک نسیم نوازشی صادقانه در کنار ساحل نمناک هستی؟

و خوب میدانم که دگر بار باز نخواهد گشت آن عطر خوش یاسها و نسترنها

مگر آنکه تو گذر کنی از کوچه بن بست خاطراتم

بیا تا که دگر بار فریاد کنم

تا تو هستی ،

زندگی هست،امید هست ،عشق هست....(کلالی نژاد)



  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ